بيژن عبدالكريمي
bijanabdolkarimi@yahoo.com
ما در كدام جهان بسر مي¬بريم؟
امروز ما در دوران مدرنيتة متأخر بسر مي¬بريم، ليكن اغلب قريب به اتفاق روشنفكران ما، از جمله جريان موسوم به روشنفكري ديني هنوز در حال و هواي مدرنيتة متقدم تنفس مي¬كنند. بي¬ترديد، پديدة روشنفكري به طور عام و جريان روشنفكري ديني به طور خاص، در ايران حاصل مواجهة فرهنگ و جامعة ما با فرهنگ و تمدن غربي در دوران مدرنيتة متقدم و نتيجة تأثيرپذيري ما از جهان¬بيني و ارزش¬هاي عصر روشنگري بوده است. ليكن جهان چند دهه¬اي است كه وارد حال و هواي ديگري گشته، دوران مدرنيتة متقدم را پشت سر گذاشته است. تعيين زمان تقويمي دقيق اين تحول، مثل تعيين زمان دقيق هر تحول بزرگ ديگري، كه امري تاريخي و مربوط به احوالات و ساحات گوناگون ¬عينيت¬ناپذير وجود انساني است، امر چندان ساده¬اي نيست. اما مي¬توان گفت از دهه¬هاي پاياني قرن بيست، ما شاهد تحولات سريع و ژرفي در فضاي جهاني بوده¬ايم. سقوط امپراطوري شوروي، لذا شكست ایدئولوژی ماركسيسم و به تبع آن شك و ترديد در مباني انديشه¬هاي ايدئولوژيك، ترديد در بنيان¬هاي عقلانيت مدرن غربي، ظهور شبكة جهاني ارتباطات و اطلاعات و به دنبال آن تغيير در معنا و مفهوم زمان و مكان، فروپاشي مرزها، سقوط بسياري از مرجعيت¬هاي سياسي، اجتماعي و ديني و اساساً ناكارآمد شدن بسياري از منابع معنابخش و هويت¬بخش قومي و محلي و ... همه و همه دست به دست هم داده، فضا و شرايط جديدي را موسوم به فضاي پست¬مدرن شكل داده¬اند. در دوران مدرنيتة متأخر يا در جهان پست¬مدرن زندگي اجتماعي بسيار پيچيده¬تر از گذشته شده، شتاب و سرعت سرسام¬آورتري به خود گرفته است. سرعت و شتاب هول¬انگيز تحولات در دوران ما فراتر از توان بازسازي و بازانديشي اكثر قريب به اتفاق نظام¬هاي انديشگي و نظري بسياري از روشنفكران و صاحب¬نظران بوده است. به همين دليل حيات بسياري از جريانات فكري و روشنفكري بسيار كوتاه و دولت آنان بسيار مستعجل بوده و مي¬باشد.
به همين اعتبار، يعني به تبعيت از فضاي جهاني، وضعيت ما نيز پيچيده و بغرنج¬تر شده است. اساساً خود همين سرعت گرفتن روند تكوين يك جامعة جهاني از شاخصه¬هاي اصلي دوران اخير است. با ظهور دوران مدرن، تاريخها و سنتهاي نظري محلي به پايان رسيد و تاريخ و تفكر جهاني شكل گرفت. در دوران مدرنيتة متأخر و با ظهور شبكة جهاني ارتباطات و اطلاعات اين روند سرعت افزونتري يافته، به قول مارشال لوهان "دهكدة جهاني" متحقق شده است.
در دو سدة گذشته ما گرفتار يك وضعيت شتر-گاو- پلنگي شديم كه تا به امروز اسير آنيم و هنوز نتوانسته¬ايم از آن رهايي يابيم، يعني بريده از سنت و نپيوسته به فرهنگ، تفكر و تمدن مدرن؛ انساني معلق در ميان زمين و آسمان، جامعه¬اي نه دنيايي نه اخروي، آواره و سرگردان در برهوت بي¬انديشگي و بي¬تاريخي؛ انساني كه برج و باروهاي ستبر باورها و اعتقادات كهنسال و ديرينه¬اش بر سرش آوار شده و او هنوز نتوانسته است از زير بار سنگين اين آوارها برهد و نظام انديشگي مناسبي را جانشين سازد و همة تلاش¬هاي سياسي و ايدئولوژيك و اصلاحات ديني و شبه¬ديني¬اش نيز تنها بر تناقض¬ها و تعارضهايش افزوده و راه برون¬شدي از اين وضعيت را نيز به او نشان نداده است.
امروز، يعني در اين سه دهة اخير، وضعيت ما به مراتب بغرنج¬تر شده است. ما وارد جهاني شده¬ايم كه منابع معنا¬بخش و هويت¬بخش به زندگي، همچون مليت، دين، ايدئولوژي و ... در معاني گذشته¬شان، به پايان رسيده¬اند.
حال در جامعة ما، پروژة روشنفكري ديني¬ــ در هر شكل آن، چه در شكل اسلام ايدئولوژيك شريعتي و چه در شكل اسلام ابژه¬شدة معرفت¬شناسانه و هرمنوتيكي سروش و مجتهد شبستري، چه در شكل تئولوژي بازسازي شدة كديور، و چه در شكل سايكولوژيسيسم (قول به اصالت روانشناسي) و تحليل¬ها و تقليل¬هاي روانشناختي ملكيان از باورهاي ديني¬ــ در دوراني خواهان دفاع از ارزش¬هاي مدرن است كه اين ارزش¬ها نيز فرو ريختهاند.
اگر از قرن هجده تا دهه¬هاي پاياني قرن بيست پديدة روشنفكري بر اساسِ جهان¬بيني و ارزش¬هاي جنبش روشنگري، ارزش¬هايي چون اعتقاد به راسيوناليسم، تجربه¬گرايي، سكولاريسم، اعتقاد به اصل پيشرفت يا به طور كلي باور به آرمان¬هاي مدرنيته تعريف مي¬شد، در دوران ما، يعني از دهه¬هاي پاياني قرن بيست به اين سو، و در شرايط يا وضعيتي كه از آن به شرايط يا وضعيت پست¬مدرن ياد مي¬شود، به دنبال بدبيني و ناباوري و اتخاذ نگاه انتقادي نسبت به آرمان¬هاي مدرنيته و انكار مطلق بودن روايت مدرنيته از انسان و جهان، و از فرهنگ¬ها و تمدن¬ها، تعاريف روشنفكري، برخلاف گذشته، دقيقاً با نقد ارزش¬ها و جهان¬بيني حاصل از نهضت روشنگري و آرمان¬هاي دوران مدرن پيوند خورده است. بي¬ترديد، اين تحولات نمي¬تواند جامعة ما را تحت تأثير قرار ندهد، چنانچه به شدت نيز تحت تأثير قرار داده است.
يكبار در قرون هجده و نوزده، جهان شاهد تحولات شگرفي بود و ما در خوابي سنگين بوديم، و ما زماني كوشيديم تا به نظام انديشگي متناسب با اين تغييرو تحولات دست يابيم كه جهان بار ديگر امروز شاهد تحولات عميق و ريشه¬اي ديگري است.
در ميان ما اسلام تضعيف گشته است. موجهاي گوناگون نهضتهاي اصلاح مذهبي آخرين مقاومتها را در برابر عالَم مدرن صورت دادهاند ليكن دولتشان مستعجل بوده است. اگر در دهههاي گذشته و در فضاي مدرنيتة متقدم اين جنبشها چند صباحي بر روند حركت اجتماعي و فرهنگي تأثيرگذار بودهاند، امروز هيچ قلب و انديشهاي را گرم نميكنند. همه چيز رنگ و بوي اينجهاني ميدهد. موضع ما امروز نسبت به طبيعت و جهان روشن و واضح نيست، چون خودمان هم نميدانيم با محيط اينجهاني خود چه ميخواهيم بكنيم. هنوز نظام باورهاي دقيق خود را در رابطه با عالَم مدرن به وجود نياوردهايم كه جهان وارد عرصة ديگري شده است.
مفروضات پيشين ما به شدت به چالش خوانده شدهاند، نظامهاي وجودشناختي ما در هم شكستهاند، ارزشهايمان متزلزل شدهاند و برج و باروهاي ستبر اعتقاداتمان فروپاشيدهاند. در يك كلمه عالَميت عالَم ما و سنت نظري و فكري ما به پايان رسيده است.
ما تغيير كرده و ميكنيم و اين تغيير در ميان طوفاني از درهم شكستگيها، فروپاشيها، بيريشهشدنها و بيمعناييها و در بستري از ناخودآگاهي و يأس صورت ميپذيرد. شايد بتوان پاره¬اي از مهم¬ترين ويژگي¬هاي فكري و فلسفي دوران خود را چنين برشمرد:
1. جهان بي¬متافيزيك
شايد بتوان گفت مهم¬ترين ويژگي فكري و متافيزيكي عصر و جهان كنوني، يعني حدوداً در اين ربع قرن اخير، بيمتافيزيك شدن دوران كنوني ماست. جهان ما بي¬متافيزيك شده است. مرادم از "متافيزيك" در اينجا، معنا و مفهوم عامتري از متافيزيك در معناي خاص آن است و صرفاً به متافيزيك يوناني نظر ندارم. تعبير "متافيزيك" در اين سياق، به همة نظام¬هاي انديشگي اشاره دارد كه مي¬كوشند فهمي از وجود، جهان در تماميتش و شأن و جايگاه انسان در جهان عرضه دارند.
اما معناي محصل و انضمامي اين سخن چيست؟ بي¬متافيزيك شدن جهان ما، بدين معناست كه در دوران ما¬ هيچ¬يك از نظام¬هاي انديشگي، اعم از نظام¬هاي تئولوژيك، اونتولوژيك، و ايدئولوژيك، نمي¬توانند بشر را در فهم، معقول¬سازي و تبيين جهان ياري دهند و همة آنها به طريقي با شكست مواجه شده¬اند.
نظام¬هاي تئولوژيك، كه با فاصله¬گيري تدريجي خود از عوالم و تجربيات ديني گذشته، به مجموعه¬اي از گزاره¬ها و باورهاي تاريخي تبديل گشته¬اند، ديگر در دوران ما از آن اثرگذاري تاريخي پيشين خويش برخوردار نيستند. نظام¬هاي تئولوژيك ديگر نمي¬توانند ما را در مقاومت در برابر طوفان سهمگين عرفيشدن جهان ياري داده، فهمي قدسي و معنوي از جهان ارائه دهند. "ايمان" گذشتگان تا سطح "فرهنگ"، يعني آداب و رسوم¬هايي عرفي، تكراري و مقلدانه، تقليل يافته است. نظام¬هاي تئولوژيك كه مدعي ارائة حقايق ازلي، ابدي و مطلق بودند، با رشد آگاهي¬هاي تاريخي بشر جديد، رنگ باخته¬اند و هر روز بيش از گذشته وصف تاريخي، قومي و جغرافيايي اين نظام¬هاي نهادينه¬شدة تاريخي آشكار شده و مي¬شود. در دوران ما نظام¬هاي تئولوژيك وجود دارند، ليكن صرفاً به منزلة فرهنگي اجتماعي و تاريخي يا به منزلة ابزاري سياسي و ايدئولوژيك براي قدرت¬ها؛ اما هرگز نه به عنوان نحوة تفكري براي فهم و تفسير جهان و رهبري و قوام¬بخشي به دوران و تمدن كنوني ما. همة نظامهاي تئولوژيك سنتي و نهادينه فروپاشيدهاند. امروز هيچيك از نظامهاي تئولوژيك نه در عرصة تفكر، و نه در عرصة فرهنگ، سياست و ايدئولوژي، قابل دفاع نيستند. به تعبير هايدگر، دوران ما براي خدايان بسيار ديرهنگام است.
نظام¬هاي اونتولوژيك (وجودشناختي) و فلسفي نيز تا سر حد موضوعات نقالي¬ها و پژوهش¬هاي تاريخ فلسفه تنزل يافتهاند. در دوران ما كمتر فيلسوف يا متفكر بزرگي را مي¬توان يافت كه خود را وابسته به يكي از نظام¬هاي اونتولوژيك فرضاً ارسطويي، اسپينوزايي، كانتي، هگلي يا ... بداند. گويي هر يك از اين نظام¬هاي فلسفي به گونه¬اي ناتواني خويش را براي تبيين هستي آشكار ساخته¬اند و وجود، همواره به منزلة امري خارج از اين سيستم¬ها، بر صوري و فرمال بودن آنها ريشخند مي¬زند. به تعبير واتيمو، دوران ما را مي¬توان "دوران اونتولوژي¬هاي شكسته" يا "دوران شكست اونتولوژي" ناميد. معناي سادة اين سخن اين است كه با هيچ¬يك از نظام¬هاي فلسفي نمي¬توان به فهم خرسندكننده¬اي از هستي و جهان نايل آمد.
با فروپاشي نظام¬هاي متافيزيكي (فلسفي)، به طريق اولي همة نظام¬هاي ايدئولوژيك، كه محصول و نتيجة تفكر متافيزيكي هستند، نيز فرو مي¬پاشند. اين حقيقتي است كه واقعيت¬هاي تاريخي دوران ما بر آن صحه مي¬گذارد. سقوط امپراطوري اتحاد جماهير شوروي صرفاً متلاشي شدن يك نظام سياسي و اقتصادي نبود، بلكه نمادي از شكست ايدئولوژي ماركسيسم و تضعیف آرمان سوسياليسم و اين نيز به نوبة خودي نشانه¬اي از پايان يافتن هر گونه تفكر ايدئولوژيك بود. در دوران ما، ناسيوناليسم و ارزش¬هاي قومي، يا حتي ليبراليسم، ارزش¬هاي ليبرالي و جهان¬بيني عصر روشنگري نيز قلب¬ها را گرم نميكند. اگر در قرون 17 و 18 ميلادي، جهان¬بيني عصر روشنگري با ايمان به اصل پيشرفت، نوگرايي، تجربهگرايي، خردگرايي، منطقگرايي، شكاكيت، سكولاريسم، آزاديخواهي، فردگرايي و ... شور و شوقي را براي چند نسل در دل انسان¬ها برپا كرده بود، اما امروز، پس از گذشت نزديك سه قرن، با ظهور فضا و شرايط پستمدرن، متفكران به مخالفت با اصل پيشرفت، عقلانيت مدرن، منطق¬گرايي و لوژيسيسم، عرفي¬گرايي و نفي ليبراليسم و نظامهاي دمكراسي جوامع اروپايي و آمريكايي مي¬پردازند و هر آنچه را كه متفكران عصر روشنگري رشته بودند، پنبه كرده¬اند. در عصر كنوني نه عقلگرايي و راسيوناليسم يوناني و نه نصگرايي و متن¬¬محوري عبري، نه سكولاريسم و عرفيگرايي غربي و نه قدسي¬انديشي و نگاه رازآلود و گنوسيسي شرقي به جهان هيچ يك جان¬ها را گرم نمي¬كند. مفاهيم سياسي و ايدئولوژيكي چون نجات خلق، رهايي، انقلاب، شورش، برخورد قهرآميز و مبارزه عليه امپرياليسم و استعمار، پيروزي طبقة كارگر، نفي مالكيت خصوصي، تحقق جامعة بي¬طبقه و عادلانه و ... نيز تا حدود زيادي از ميان ما رخت بربسته است و ديگر اين مفاهيم روحي را به حركت وا نمي¬دارد و از ايفاي نقشي ابزاري در دست قدرت¬ها فراتر نمي¬روند. در دوران ما، ديگر يك نظام منسجم نظري و ارزشي، يعني يك نظام نظري داراي ايدئولوژي و آرمان ديده نمي¬شود كه زيربناي استدلالهاي اخلاقي ما قرار گيرد و يا اگر هست، بسيار ضعيف و نحيف شده است. وضعيت بشر امروز به اعتبار عدم برخورداري از نظامي متافيزيكي از جهان، يعني فهم و تفسيري كه جهان و زيستن را براي وي معقول و بامعنا سازد، وضعيتي آشوب¬گونه است. بشر دوران ما، گمكرده راه و سرگردان است. او در حاليكه از نظام باورهايش گسسته است هنوز به نظام انديشگي ديگري نپيوسته است و هنوز زير پايش محكم نيست. امروز هيچ ايمان و آرماني، قلب و انديشة انسان دوران ما را به تپش وا نميدارد. موضع انسان عصر كنوني نسبت به طبيعت و جهان روشن نيست و خودش هم نميداند با محيط اين جهاني خود چه ميخواهد بكند. انسان عصر ما صرفاً در ورطهاي از روزمرگيها، كار براي زندگي، زندگي براي كار، توليد براي مصرف و مصرف براي توليد غرق شده است و نوعي پوچي و هيچ بودن خويش را احساس مي¬كند. در شرايط كنوني، مصرف به بزرگترين آرمان بشر تبديل گشته است و آدميان به تودههاي وسيع مصرفكننده مبدل شدهاند. ظهور فرهنگ مصرف انبوه، باعث يكدست شدن نسبي همة فرهنگها و تجربههاي بومي و ملي شده است. امروز داشتن يك شغل، يك خانه و يك اتومبيل، ارضاي غريزة جنسي، و مصرف بيشتر به بزرگترين آرمانهاي انسان¬ها در همة جوامع بشري در سراسر جهان، تبديل گشته است. در دوران ما، پول و سرمايه، نه ديگر صرف وسيله¬اي براي مبادله بلكه، به مفهومي متافيزيكي تبديل شده است.
آنچه قوام¬بخش عالَم انساني و زيست¬جهان آدمي است، نظام انديشگي اوست كه جهان، انسان، زندگي و شأن و جايگاه آدمي در جهان را تبيين مي¬كند. بدون اين نظام انديشگي و بدون هيچ مبناي متافيزيكي بشر فاقد زيست¬جهان است. به دليل همين بي¬متافيزيك شدن جهان در دوران ما، بشر عصر حاضر سردرگم و فاقد زيستجهان خويش و لذا فاقد ثبات در جهت، در اخلاقيات و ارزشهاست. نيچه بر اين باور بود كه فقدان ثبات در اخلاقيات و ارزش¬ها منجر به فقدان جهت و مسير روشن ميشود كه اين امر نيز، خود به خود، به نوعي بدبيني، ناخوشي و افسردگي منجر ميگردد و جهان به محلي زجرآور تبديل ميشود. بشر دوران ما، به دليل همين بي¬متافيزيك شدن، در يك چنين شرايطي، يعني در فقدان ثبات در جهت و ارزشها بسر برده، جهان و زندگي براي او به امري زجرآور تبديل شده است. نمي¬خواهم بگويم بحران فلسفي يگانه دليل دردها و رنج¬هاي بشر است و نبايد به علل و عوامل عيني و ساختارهاي اجتماعي و اقتصادي توجه داشت. اين جنبه از مسأله موضوع سخن من نيست. ليكن بايد خاطر نشان ساخت كه نظام¬هاي متافيزيكي و انديشگي بشر از عوامل بنيادين و در واقع در حكم روح نظام¬ها و ساختارهاي مادي، اقتصادي و تمدني ما هستند.
مخاطبان كنوني ما، انسان دوران مدرنيتة متأخر و به تعبيري انسان دوران يا وضعيت پست¬مدرن است، يعني انساني كه ايمانش را به ارزشهاي مدرن و به اوتوپياهاي همة ايدئولوژيها از دست داده است. انسان دهههاي اخير، انسان بياوتوپيا، يعني انسان بياميد و انسان بيآينده است. بدون رؤيا در مورد آينده، حال بيمعنا مي¬شود. انسان بياميد و بيآينده نميتواند زندگي معناداري داشته باشد. جامعة ايراني نيز نمي¬تواند از چنين متن و سياق تاريخي و جهاني جدا و منفك باشد.
2. نيهيليسم
در يك چنين شرايطي، يعني در وضعيتي آشوب¬گونه كه ايمان به هر حقيقتي متزلزل شده، نيهيليسم، بي¬مبنايي و بيمعنايي و مرگ ارزش¬ها جهان و حيات ما را فرا گرفته است. مي¬توان با تفسير هوسرل و هايدگر از تاريخ تفكر غربي موافق بود كه نيهيليسم با ظهور متافيزيك پا به جهان ما گذاشت و تفكر متافيزيكي، با ترك سرزمين شهود و از ياد بردن تفكر حضوري و در نتيجه با از دست دادن بنياد، حقيقت و معناي جهان، همواره ديوار به ديوار نيهيليسمي مستتر بوده است، ليكن بايد اعتراف كرد كه در هيچ دوره¬اي از تاريخ حيات بشر همچون چند دهة اخير، نيهيليسم چهرة خود را چنين آشكار نكرده بود. اگر در پايان قرن نوزده نيچه اعلام داشت كه نيهيليسم در آستانة در ايستاده است، امروز در دوران كنوني ما اين ميهمان ناخوانده، خود صاحب¬خانه گشته، جهان ما را از آنِ خود كرده است. جهان امروز، يعني جهان ما، جهاني نيچه¬اي است. نيهيليسم امروز در درون هر يك از ما خانه كرده است. كافي است متفكرانه چشم¬هاي بصيرت خويش را بر خويشتن و حيات خويش بگشاييم.
از اين منظر، جريان روشنفكري ديني در ايران، در همة اشكال آن، جرياني سياست¬زده و ايدئولوژيك است. اين جريان، به دليل تأخر تاريخياش، كمتر به خطر نيهيليسم، و بيشتر به مسألة آزادي¬هاي سياسي و اجتماعي و مبارزه با انحصارگرايي ديني و دفاع از پلوراليسم مي¬انديشد. آنچه مورد نقد اينجانب است نه جهت¬گيري¬هاي سياسي و ايدئولوژيك جريان روشنفكري ديني بلكه غفلت از اساسي¬ترين مسألة دوران ماست. به همين دليل، اين جريان، بيش از آنكه خويشتن را تا سرحد يك پروژة فلسفي براي گذر از نيهيليسم دوران ارتقاء بخشد، خود را تا سر حد يك پروژة سياسي و ايدئولوژيك تنزل بخشيده است.
روشنفكران به اصطلاح ديني ما، به تبعيت از فضاي عمومي همة روشنفكران ما و همچون سياست¬پيشگان سياست¬زدة ما، برخلاف نيچه، بحران نيهيليسم دوران مدرن را با تمام پوست و گوشت و استخوان خويش درك و لمس نكرده، عزم خويش را براي مواجهه با اين بحران جزم نكرده¬اند. همة روشنفكران ديني ما مي¬كوشند تا با تكيه بر عقلانيت مدرن به دفاع از تفكر ديني بپردازند، بي¬خبر از آنكه خود عقلانيت مدرن بزرگترين زمينه¬ساز نيهيليسم دوران ما مي¬باشد.
مراد از عقلانيت مدرن، عقلانيتي است كه با گاليله، دكارت و نيوتن شكل گرفت. آنان چارچوبي را براي عقلانيت تعيين كردند كه فيلسوفان و فلسفه¬هاي بعدي نيز كم و بيش در اين چارچوب به تفكر و به فهم جهان پرداخته و مي¬پردازند. در اين چارچوب وجه كمي و كميت¬پذير عالَم غلبه مي¬يابد و هر آنچه در حوزة رياضيات قرار گرفته، با زبان رياضيات قابل بيان باشد، در قلمرو علم و معرفت علمي قرار مي¬گيرد و علم تجربي به منزلة الگويي براي هر گونه معرفتي تلقي¬ مي¬شود و ارزش و اعتبار هر معرفتي بر اساس دوري و نزديكي به الگوي معرفت علوم پوزيتيو تعيين مي¬گردد. البته اين نوع عقلانيت را بايد در استمرار و نتيجة همان عقلانيت متافيزيكي¬ايي دانست كه سقراط، افلاطون و ارسطو بنيان¬گذاران آن بودند. رشد علوم جديد و ظهور تكنولوژي مدرن را نيز بايد از نتايج و پيامدهاي همين عقلانيت مدرن دانست. در يك چنين پارادايم و فضاي ذهنيي سرزمين شهود به تمامي فراموش شده، تفكر حصولي¬-¬مفهومي به نحو كامل بر حضور و شهود غلبه مي¬يابد و ذهنيت انسان، و نه خود جهان و وجود، اصالت يافته و آگاهي، قابل دسترس¬ترين امر براي آگاهي مي¬گردد تا آنجا كه براي دكارت صرفاً وجود سوبژه و آگاهي، يقيني است در حالي كه وجود جهان يك مسأله و نيازمند برهان و استدلال مي¬شود. كانت نيز پيرو همين فراموش شدن شهود و غلبة سوبژكتيويسم دكارتي است كه در كتاب نقد عقل محض مي¬گويد "جاي بسي ننگ و تأسف است كه خردمندترين انسانها [يعني فلاسفه] هنوز نتوانسته¬اند دليلي براي اثبات وجود جهان اقامه كنند". به تعبير ساده¬تر، شكاكيت دكارتي و به دنبال آن رئاليسم كانتي، شكاكيت در وجود جهان و شكاكيت در امكان دستيابي به جهان را به همراه مي¬آورد و نتيجة اين شكاكيت چيزي نيست جز بي¬بنياد شدن علم و معرفت و شك در همه چيز از جمله شك در خود توانايي عقل براي پاسخ¬گويي به پرسش¬هاي خودش. شك در عقل و لذا شك در مابعدالطبيعه، خود به معناي شك و بدبيني به انسان و توانايي او در امكان پاسخ¬گويي به پرسش¬هاي بنيادين آدمي در باب جهان، انسان، حقيقت و اخلاق است. به بيان ديگر، عقلانيت جديد، به نوعي شكاكيت در "وجود خود حقيقت" و "حقيقت خود وجود" مي¬انجامد و اين چيزي نيست جز به معناي نيهيليسم و بي¬بنياد شدن همه چيز از جمله جهان، انسان، علم و معرفت، حقيقت و اخلاق. حال جالب است كه روشنفكري ديني با اتكا به همين عقلانيت مدرن است كه خواهان دفاع از تفكر ديني و تفسير معنوي از عالَم در جهان نيهيليستيك معاصر است. البته ناگفته نماند كه روشنفكران ديني ما علي¬الاصول بر ماهيت عقلانيت مدرن تأکل نکرده يا آنكه به لوازم و نتايج اين عقلانيت التزام ندارند.
با جريان روشنفكري ديني ما هنوز نمي¬توانيم بر تفكر متافيزيكي به طور عام، و بر سوبژكتيويسم دكارتي و كانتي به طور خاص غلبه پيدا كنيم. نتيجة ملموس و قابل¬¬درك¬تر آن اين است كه با اين جريان ما هنوز اسير بشرمحوري يا خودبنيادي آدمي (اومانيسم) هستيم كه اين نيز خود عين بي¬بنيادي و نيهيليسمي است كه يك ديندار، علي¬القاعده بايد خواهان گذر از آن باشد. جريان روشنفكري ديني در ايران از هر گونه مباني وجودشناختي و معرفت¬شناختي كه مي¬كوشد از بند سوبژكتيويسم متافيزيكي رهيده، به ساحتي از وحدت و يگانگي سوبژه و ابژه، يا به تعبير ديگر وحدت و يگانگي آدمي و حقيقتي استعلايي، دست يابد تا در پرتو اين وحدت، از انسان¬محوري و نيهيليسم (بي¬معنايي و بي¬مبنايي) متافيزيكي آزاد شده، بتواند به افق جديدي براي تفكر، فرهنگ و تمدني تازه، و لذا به انسان، جامعه، سياست و تاريخي فراسوي وضع موجود در دوران ما دست ¬يابد، هيچ¬گونه درك و تصور روشني نداشته و بدتر از آن كه اينگونه مباني فكري و نظري را مورد استهزاء يا نقدهاي سياسي و ايدئولوژيك قرار مي¬دهد.
پاره¬اي ديگر از انتقادات به جريان روشنفكري ديني
الف. فقدان تفكر اونتولوژيك
همة چهره¬هاي برجستة جريان روشنفكري ديني در ايران در گفتمان¬هاي ايدئولوژيك، تئولوژيك و نهايتاً معرفتشناختي و هرمنوتيكي مي¬انديشند. اما علي¬رغم حس احترام به تلاش¬هاي صادقانة همة اين عزيران، بايد اعتراف كنم كه هيچ¬يك از آنها به گفتمان اصيل فلسفي، يعني گفتماني اونتولوژيك (وجودشناختي) دست نيافته¬اند. يعني هيچ¬يك هنوز به اين دريافت نايل نشده¬اند پاسخ بسياري از پرسش¬هاي نظري ما در گرو عروج به ساحت تفكر اصيل فلسفي و حِكمي است و مادام كه ما به فهم تازه¬اي از وجود في¬نفسه نايل نيامده¬ايم نمي¬توانيم به مسائل انسان¬شناختي، معرفت¬شناختي، هرمنوتيكي، فلسفة سياسي و فلسفة اجتماعي خويش در دوران معاصر پاسخ¬هايي اصيل و نظام¬مند ارائه دهيم.
ب. وجود مفروضات تئولوژيك
در آراي همة چهره¬هاي برجستة روشنفكري ديني، انبوهي از مفروضات تئولوژيك وجود دارد. آنها خود اسير بسياري از مفروضات و آموزه¬هاي تئولوژيكي هستند كه بدون رهايي يافتن از آنها نمي¬توان به نظام انديشگي شايسته¬اي در دوران ما دست يافت. تفكر اصيل (تفكري فراسوي كفر و ايمان) خود را در جايي نمايان مي¬سازد كه مهم¬ترين مفروضات، به چالش خوانده شوند. روشنفكري ديني در ديار ما هنوز مفروضات بنيادين در فرهنگ و سنت خويش را به چالش نخوانده است. براي مثال در قبض و بسط تئوريك شريعت، سروش به ما مي¬آموزد كه فهم ما از كتاب مقدس چگونه تغيير مي¬پذيرد. اما وي هرگز به نحوي جدي و اصيل به طرح اين پرسش نمي¬پردازد كه اساساً قدسي بودن يك متن به چه معناست و آيا اساساً قدسي بودن يك متن امكان¬پذير است. به بيان ساده¬تر، آيا اعتقاد به قدسي يا غيرقدسي بودن يك متن، آنچنان كه فرضاً مصطفي ملكيان مي¬گويد امري سوبژكتيو (ذهني) و سايكولوژيك (روان¬شناختي) است يا مي¬توان به معيارهايي غيرسوبژكتيو و غيرسايكولوژيك در اين امر دست يافت؟ يعني آيا اين ما هستيم كه به منزلة مؤمنان به يك متن، آن را متني مقدس برمي¬شماريم، يا، نه، اساساً معيار يا معيارهايي براي قدسي يا غيرقدسي بودن يك متن، صرف نظر از باور يا عدم باور ما، وجود دارد؟ به تعبير ساده¬تر، همان¬گونه كه در سنت تفكر غربي كانت به طرح پرسش از امكان ذاتي مابعدالطبيعه پرداخت، يعني اين پرسش را در فراروي بشر غربي قرار داد كه آيا اساساً مابعدالطبيعه و تفكر مابعدالطبيعي، نه به منزلة يك ميل طبيعي، بلكه به منزلة يك علم، امكان¬پذير است يا نه، هيچ متفكري در سنت شرقي و ديني ما، از جمله معلمان و رهبران جريان روشنفكري ديني، به طرح پرسش از امكان ذاتي و ماهوي دين نايل نيامده است، يعني طرح اين پرسش كه آيا دين، به منزلة ظهور امر قدسي در انديشة بشري و ظهور آن به منزلة زبان و كلام الهي، اساساً و علي¬الاصول امكان¬پذير است يا نه. طرح اين پرسش¬ها، به هيچ¬وجه از موضعي سكولار و به منظور ايجاد شبهه در ايمان خلق نبوده و نيست، بلكه به اعتقاد اينجانب، ادامه داشتن يا پايان يافتن سنت و فرهنگ ما در قلب آگاهي¬هاي ما، و در حاشيه بودن يا در مركز و محور قرار گرفتن اصول حِكمي مندرج و مستتر در سنت نظري ما تا حدود زيادي در گرو پاسخ¬گويي به اين پرسش است. در يك كلام ما نيازمند يك شيفت پارادايمي، يعني تغيير در پارادايم تفكر خويش هستيم، در حالي كه رهبران جنبش روشنفكري ديني تا حدود زيادي ما را هنوز در بند پارادايم تئولوژيك پيشين نگاه مي¬دارند.
به گمان بنده، هيچ يك از رهبران جنبش روشنفكري ديني در ديار ما، به دليل عدم ورود به ساحت تفكر اونتولوژيك (وجودشناختي) از بصيرت¬ها و ابزارهاي نظري و مفهومي شايسته¬اي براي پاسخ¬گويي به پرسش¬هاي بنيادين و ايجاد زمينههاي لازم براي يك شيفت پارادايمي برخوردار نبوده و نيستند. اگر چه اين سخن به اين معنا نيست كه ديگران، يعني متكلمان يا برخي از چهره¬هاي جامعة شبه¬فلسفي ما از اين ابزارهاي مفهومي و نظري برخوردارند يا اساساً به پرسش از امكان ذاتي دين انديشيده¬اند. به باور اينجانب، بدون اين شيفت پارادايمي، و با اسارت در گفتمان¬هاي ايدئولوژيك و تئولوژيك، براي ما امكان مواجهه با جهان نيهيليستيك نيچه¬اي دورة اخير وجود ندارد، جهاني كه نسل جديد كشورمان در حال تجربة آن است و معلمان، روشنفكران، رهبران ديني و شبه¬فيلسوفان جامعة ما ناتوان از پاسخ¬گويي به پرسش¬هاي شكل¬گرفته در يك چنين جهاني هستند.
ما نيازمند كشف امكانات جديدي در فراسوي تفكر آدمي و رسيدن به افق¬¬هاي تازه¬اي براي فهم هستي هستيم. ما نيازمند تأسيس يك سنت تازه در نظر و تفكر خويشيم. اين امر مستلزم دستيابي به سنت و مباني جديدي در عرصة تفكر است. پيريزي مباني جديد و تأسيس يك سنت تازه براي تفكري شايسته، متناسب و پاسخ¬گو به دوران آشفتة كنوني، امري متفكرانه در عميقترين و ريشهايترين معناي كلمه و نيازمند عزميتي عظيم است. اين عزميت در تفكر به معناي گذر از بسياري از مفروضات و باورهاي تئولوژيك و ايدئولوژيك است، باورها و مفروضاتي كه بسياري از آنها در دوران ما فرو ريخته¬اند، اما روشنفكران ديني ما، همچون خيل انبوهي از نامتفكران ما، هنوز اسير بسياري از اين باورها و مفروضات فروپاشيده هستند.
حال سؤال اين است: چنانچه همة مفروضات سترگ تئولوژيك و ايدئولوژيك را از انديشه¬هاي چهره¬هاي برجستة روشنفكران ديني كشورمان بزداييم چه چيزي از نحوة تفكر آنان براي ما باقي مي¬ماند؟ هر آنچه بماند، از سنخ تفكر فلسفي خواهد بود. آنگاه بايد پرسيد اين انديشه¬هاي فلسفي تا چه حد طراوت و اصالت داشته و به چه مقدار مي¬توانند به ما در آماده شدن براي مواجهه با جهان نيچه¬اي كنوني ياري دهند.
به تعبير ديگر، سؤال اين است: آيا آموزه¬هاي اصلي چهره¬هاي متأخر جريان روشنفكري ديني (سروش، مجتهد شبستري، ملكيان) همچون آموزه¬هاي ايدئولوژيك چهرة متقدم آن (شريعتي) دولتي مستجعل و صرفاً اثرگذار در يك شرايط تاريخي و اجتماعي خاص و بسيار محدود (حدود دو دهه) خواهد بود كه تاب تحمل تغيير شرايط را نمي¬آورند، يا آنكه ميتوانند به ميراثي ماندگار در تاريخ تفكر اين ديار تبديل شوند؟