متن کامل مقالات ارائه شده به تدریج در حال آپلود شدن است



هاشم آغاجری

پيش از پرداختن به مهم¬ترين انتقادات وارد بر روشنفکری دينی، اجازه می‌خواهم نکاتي را راجع به "روشنفکري ديني" و "جريان" روشنفکري ديني روشن کنم. روشنفکر دينی مقوله¬اي متمايز از روشنفکر ديندار است. براي روشنفکر ديني، هم روشنفکري و هم دينداري دو مولفة اصلی يک پروژه است و با توجه به دو خصلت تئوريک و پراتيک هر يک از اين دو مولفه، روشنفکري ديني پروژه¬اي تئوريک و در عين حال پراتيک است. از سوي ديگر "روشنفکر ديني" يک تيپ فکري و اجتماعي خاص و متمايز از تيپ¬هاي فکري يا اجتماعي سنتي يا کلاسيک همچون متکلم، فيلسوف، فقيه، دانشمند، دين‌شناس يا پديدارشناس ديني است، هر چند که مي¬تواند و شايد بايد با همة اين تيپ¬ها در گفتگو و داد و ستد باشد اما قابل تحويل و تقليل به هيچ يک از آنها نيست.
روشنفکر ديني، تيپي است که دست اندر کار تفسير جهان، از نظر ديني مدرن يا مدرن ديني، و در عين حال فاعل تغيير جهان از همان منظر است، تفسير و تغييري که مقدمة واجب آن، نقد اکنون و امروز دين و مدرنيته است.
نکتة دوم؛ شايد بتوان از يک منظر کلي، در تمايز با روشنفکري غير ديني، عرفی و سکولار از يک سو و دينداري سنت¬گرا و بنيادگرا از سوي ديگر، کليتي را به عنوان جريان روشنفکري ديني مشخص کرد. اما اين طبقه¬بندي، آنجا که بحث دقیق‌تر می‌شود و از منظر دروني و انضمامي¬تر روشنفکري ديني را مي¬کاويم، ضرورت توجه به حوزه¬هاي دروني يا به طور دقيق¬تر "همتانماهاي گوناگون" روشنفکري ديني را پيش مي¬آورد. ضمن اين‌که "جريان" يا "گفتمان" دلالت بر اين واقعيت دارد که يک فکر و انديشه از حوزة يک يا چند نفر و گروهي محدود فراتر رفته و کمابيش بسط اجتماعي يافته و در ذهن و زبان و کنش جمعي تاثير گذار، به گونه¬اي معنادار، تبلور گسترده پيدا کرده است.
گاه از "جريان"هايي نام برده مي¬شود که در واقع هنوز تبديل به يک جريان فکري- اجتماعي مشخص نشده‌اند. بلکه افکار و انديشه¬هايي هستند که برخي از متفکران يا روشنفکران ديني مطرح کرده¬اند اما جايگاه اجتماعي بارز و نماياني کسب نکرده و به عبارت روشن¬تر هنوز به يک "گفتمان" تبديل نشده‌اند.
مثلاً مهندس بازرگان در عصر خود و در ميان نسل خود، به درستي نماينده يکي از گفتمان¬هاي روشنفکري ديني بود. همچنان که دکتر شريعتي از اواخر دهة چهل تا امروز، هم¬چنان يکي از گفتمان¬هاي روشنفکري ديني را نمايندگي مي¬کند. دکتر سروش توانسته است، به¬خصوص در دهة هفتاد، جايگاه خاصي را براي گفتمان ويژة خويش در جريان روشنفکري ديني ايجاد کند. از اين سه نمايندة سه گفتمان روشنفکري ديني که بگذريم، شخصيت¬هاي ديگر در جريان روشنفکري ديني هنوز جريان‌ساز نشده‌اند و مؤسس گفتماني متمايز نيستند. هرچند که از برخي تأثيرهاي مکمل يا مستقل محدود آنان نمي¬توان صرف¬نظر کرد، از جمله استاد مجتهد شبستري. البته متفکراني مثل استاد ملکيان هم هستند که با توجه به حکمي که خود در باب پارادکسيکال بودن مفهوم و اصطلاح روشنفکري ديني صادر کرده¬اند، نمي¬توان و نبايد آنان را "روشنفکر ديني" خواند. ضمن اين¬که انديشمندان اخير تاکنون توفيق "جريان"سازي و تبديل انديشة خود به "گفتمان" را نيافته¬اند.
نکتة سوم، در طول تاريخ روشنفکري ديني تا پايان دهة هفتاد هجري خورشيدي، روشنفکری دینی در هر دوره زير سلطة گفتماني و هژمون يک گفتمان مشخص بوده است. اما در دهة هشتاد دوره¬اي جديد آغاز شده است که دورة نسبيت‌ها، تداخل¬ها، تکثر و تنوع خرده‌جريان¬ها و گفتمان¬هاي گوناگون در بستر جريان روشنفکري ديني است که با منطق و روش تحليل جامعه¬شناسي گفتمان قابل بررسي است. و در جاي خود مي¬توان علل و عوامل مختلف دروني و بيروني (درون/برون روشنفکر ديني و درون/ برون ايران) را مورد شناسايي و تحليل قرار داد.
بعد از طرح اين نکات به مسئله اصلی، يعنی مهم¬ترين انتقادات وارد بر روشنفکری دينی، بپردازيم. وقتي پرسش از انتقادهاي وارد بر جريان روشنفکري ديني مطرح است، لابد مقصود "نقد" به معناي دقیق کلمه، و ارزيابي همه جانبه، نيست و انتظار نمی¬رود که پاسخ دهندة عيب روشنفکری دینی را در کنار هنرش باز گويد. لذا در اين جا می¬کوشم نيمه خالي ليوان را ببينم و بازگو کنم ، و گر نه خدمات و نقش‌آفريني مثبت و سازنده¬اي که جريان روشنفکري ديني در ايران داشته است کم نيست. يکي از اين خدمات مثبت را، در کنار عوامل ديگر، مي¬توان در تضعيف بنيادگرايي و فوندامنتاليزم تروريستي در ايران، در مقايسه با ديگر کشورهاي اسلامي و از جمله کشورهاي عربي، دانست.
به گمان من ضعف¬ها، کاستي¬ها و انتقادات وارد بر جريان روشنفکري ديني در دورة اخیر مواردی از این دست را شامل می‌شود:
1- دور شدن و گاه مغفول‌گذاردن بحث¬هاي درون ديني. هرچند طرح فلسفة علم و معرفت و اتخاذ رهيافت برون‌ديني، منشا روشنگري¬ها و عطف توجه به سويه¬هاي تازه¬اي در جريان روشنفکري ديني شده است، اما به نظر مي¬رسد که افراط در اين زمينه، موجب پديد آمدن خلأها و عرصه¬هايي رها شده در پروژة روشنفکري ديني شده و طرح نقادي متعهد روشنفکران ديني را در مواجهه با سنت¬گرايان و بنيادگرايان کم‌رمق ساخته است. روشنفکر ديني، فيلسوف علم يا معرفت‌شناس و روش‌شناسی "بدون جهت" و "بي‌طرف" نيست که بدون دغدغة تغيير و رهايي، سرگرم تحقيق باشد و کاري به خير و شر امور در رابطه با امر ديني نداشته باشد.
2- نسبت عقل و وحي، و دين و مدرنيته، هم¬چنان در گفتمان¬هاي گوناگون جريان "روشنفکري ديني" در ابهام است.
3- برخلاف جريان روشنفکري ديني در دوره¬هاي پيش از انقلاب، روشنفکران ديني دوران جديد، به متن مقدس و کتاب ديني قرآن توجه خاص مبذول نداشته¬اند. روشنفکر ديني¬– اسلامي نمي‌تواند نسبت خود را با قرآن، اساسي¬ترين منبع و متن ديني خود، مغفول بگذارد و تکليف خويش را با آن روشن نسازد. مباني و روش فهم قرآن و نسبت انسان مسلمان معاصر با کلام مقدس، و به عنوان مخاطب خداوند از طريق پيامبر، از هرگونه دين‌ورزي و از جمله دين‌ورزي روشنفکرانه جدايي‌ناپذير است.
بازرگان، طالقاني، شريعتي و ... در ايران پيش از انقلاب، و روشنفکران مسلمان امروز در کشورهاي عربي و اسلامي، از جمله دکتر حامد ابوزيد به پروژة قرآن‌شناسي و قرآن‌پژوهي به عنوان بخشي بنيادي از پروژه خود مي¬نگريستند و مي¬نگرند.
4- بي‌توجهي يا کم‌توجهي به تاريخ در ميان روشنفکران ديني امروز ايران، پديده¬اي زيان¬بار و کمبودي جدي است. مقصودم از تاريخ، هم تاريخ اسلام است و هم تاريخ ايران، و هم افزون بر آن فقدان تلقي و رهيافت تاريخي نسبت به پديده¬ها. خلأ بينش و فلسفة تاريخ بي‌رابطه با غلبة فلسفه تحليلي بر بخش مهمي از جريان روشنفکري ديني در دهه هفتاد نيست. اين نيز خود کاستي ديگري در اين جريان است. گرايش يک‌جانبه به فلسفه¬هاي تحليلي و زباني، و عدم توجه به خلأ ناشي از فلسفه¬هاي قاره¬اي، آثار خود را هم در ساحت نظري و هم در عرصة پراتيک برجاي گذاشته است.
برخلاف گفتمان دکتر شريعتي، روشنفکر ديني دهة هفتاد، از رهگذر دو قطبي پوپري– هايدگري، با تاريخ بر سر مهر نبوده است و آنجا هم که به تاريخ نيم‌نگاهي داشته، با توجه به دستگاه فکري و رهيافت کلي خود، جايگاه نگاه و تلقي تاريخي را در منظر تئوريک خود روشن نساخته است. اگر نسبت روشنفکران ديني امروز ايراني را با روشنفکران ديني يا به‌طورکلي روشنفکران جهان عرب در رابطه با تاريخ مقايسه کنيم و اهتمام بنيادي اينان را به تاريخ (و البته از رهگذر گفتمان¬هاي چپ و چپ نو) ببينيم درخواهيم يافت که اين دوري و گاه بيگانگي روشنفکر ايراني، موجب چه کاستي¬هايي شده است. پرسش از موقعيت تاريخي خود و اين که اکنون در کجا ايستاده¬ايم، چه هستيم، چه بايد بکنيم و ... پرسش مشترک و ضروري همه روشنفکران ايراني، و از جمله روشنفکران ديني، است. در دوره¬هاي گذشتة روشنفکري، اين پرسش بخشي از "پرسمان" روشنفکري ديني بود.
5- روشنفکري ديني، بنا به ماهيت دوجهاني– انتقادي و رهايي‌بخش خود، در دوره¬هاي مختلف و متناسب با سطح هر مرحله و دوره، هم نقاد دين واقعاً موجود و هم نقاد مدرنيتة غربي بوده است. در دورة جديد جاي نقد مدرنيته در ميان گفتمان و جريان روشنفکري ديني خالي است، به گونه¬اي که گاه روشنفکري ديني، چهره انطباقي با غرب به ويژه وجه ليبرال– بورژوايي آن را از خود نمايان ساخته است.
صرف نظر از علل و دلايل اين امر، که از جمله دورة پس از جنگ سرد و فروپاشي اردوگاه سوسياليستي و تاخت و تاز ليبراليسم سرمايه‌دارانه و قبول ضمني تز "پايان تاريخ" توسط بسياري از روشنفکران در دهة نود ميلادي و نيز شرايط خاص حاکميت جمهوري اسلامي در ايران است، مقايسة دورة متاخر جريان روشنفکري ديني با دوره¬هاي گذشته، خلأ فقدان نقادي از مدرنيته غربي را به شدت نمايان مي¬سازد.
6- پروژة جريان روشنفکري ديني همواره پروژة نفي و اثبات بوده است. شالوده شکني (Deconstruction) و نوشالوده‌سازي و تجديد بنا(Reconstruction) . اما در دورة اخير وجه اثباتي و اهتمام به تجديد بنا يا بازسازي و به عبارت بهتر نوسازي مغفول ماند.
يکي از عوامل بخشي از ريزش‌ها را، در کنار عوامل اجتماعي–سياسي، بايد در همين امر جستجو کرد. مضافاً اين که ساختن دو قطبي‌ها و ناسازه‌وارهاي کاذب از قبيل هويت/حقيقت، ايدئولوژي/معرفت، نهضت/نظام، و ... نيز دست اندرکار تشديد آن شد.
به نقل ملا عبدالجليل قزويني، نويسندة کتاب " النقض" (قرن ششم هجري)، مؤلف کينه‌توز ضدشيعي در نوشتة پلميک و مجادله–مخامصه آميز خود به ناحق گفته است "رافضی¬گري دهليز ملحدي است"! اين تعبير هر چند عليه شيعيان عنودانه و برخطاست، اما مي¬تواند در مورد گفتمان¬هايي صادق باشد که با نفي و بدون اثبات، راه را بر گفتمان¬هايي هموار مي¬کنند که صاحبان گفتمان اوليه به هيچ وجه راضي به نتيجة محقق آن نبوده است. متاسفانه پيشبرد پروژه سلبي عاري از ايجاب، بعضاً در روشنفکري ديني نتايجي به بار آورده است که روشنفکران ديني هيچ گاه بدان رضا نداده و نمي¬دهند.
7- يکي از ضعف و کاستي‌هاي تاريخي جريان روشنفکري ديني، فقدان نهادسازي است. درحالي¬ که "روشنفکران" سنتي (يعني روحانيون) در ايران معاصر به ويژه نيمة دوم قرن بيستم و بالاخص در آستانه انقلاب و در دورة جمهوري اسلامي از درجة نهادينگي بالايي برخوردار بوده¬اند، عدم نهادسازي جريان روشنفکري ديني را بايد يکي از عوامل حذف آنان توسط روحانيون در جريان پيروزي انقلاب و پس از آن به شمار آورد. روشنفکران ديني هم¬چنان از اين کمبود رنج مي¬برند. مقصود از نهاد پايان يافتن نهضت نيست، روشنفکري ديني يک نهضت است و بنا به ذات روشنفکري و نقادي خود هم¬چنان بايد به صورت يک نهضت و حرکت باقي بماند. سنتز دياليتيکي نهضت– نهاد لازمة يک جريان و پروژة فکري– اجتماعي است.
متاسفانه روشنفکران ديني از درجه¬اي از سازمان يافتگي لازم، که البته متناسب با خصلت انديشه‌ورزي آزاد و مستقل فردي در جمع باشد، محروم است و در نتيجه بازتوليد آن از طريق کادرسازي منظم، مضبوط و با برنامه را دچار مشکل مي‌کند. نهادسازي–کادرسازي و لوازم آن تاکنون مانع شکل¬گيري مکتبی مشخص در روشنفکري ديني شده است. البته مکتب فکري، حزب و سازمان¬هاي بوروکراتيک نيست که آفات نظام سلسله مراتبي و اداري، تفوق يکدستي بر تنوع و پويايي و ...، و تمام آثار پاتولوژيکي که جامعه‌شناساني نظير ميلز آن را توضيح داده¬اند، آن را تهديد کند. چنان که مکتب فرانکفورت، وين، پراگ و شيکاگو در زمينه¬هاي نظري-پراتيک مختلف نمونه¬هايي براي مکتب و نهادسازي در روشنفکري ديني است. به نظر مي¬رسد که با توجه به بحث¬هايي که دکتر شريعتي در آثاري هم¬چون "از کجا آغاز کنيم" مطرح کرده، به تکوين و تأسيس چنين "نهاد" و "مکتب"ي مي¬انديشيده است که البته فرصت آن را نيافت.
8- متاسفانه روشنفکري ديني ايران فاقد حضوري جهاني است. حضوري فعال و به عنوان کنشگراني موثر و نقش‌آفرين در عرصة تحولات انديشة جهاني اعم از جهان مسلمان و عرب و جهان غيرمسلمان. شايد در ميان روشنفکران ديني و به طور کلي روشنفکران ايراني، از اين حيث دکتر شريعتي هم¬چنان پيشتاز باشد، چراکه گسترة تاثير انديشة دکتر شريعتي مرزهاي ايراني را درنورديد و در کل جهان اسلام از اندونزي و مالزي تا مصر و ترکيه و الجزاير و مراکش حضوري جدي پيدا کرد. به علاوه جدايي روشنفکران ديني ايراني از روشنفکران ديني ديگر کشورهاي اسلامي، براي هر دو طرف ماية خسران و زيان است. اين ضعف را مي¬توان حتي در ترجمة کتاب¬هاي ديگر روشنفکران ديني مسلمان و نيز روشنفکران ديني مسيحي، يهودي، بودايي و ... به زبان فارسي در ايران مشاهده کرد.
در داخل ايران نيز "گفتگو" ميان روشنفکران ديني و نيز بين روشنفکران ديني از يک سو با "روشنفکران سکولار" و "روشنفکران" سنتي (يعني روحانيون) از سوي ديگر، هنوز تبديل به يک سنت و جريان فراگير و مستمر نشده است. گفتگوهايي که لوازم خاص خود را مي¬طلبد، هم، به لحاظ بينش و هم به لحاظ روشي و هم به لحاظ مشي.
9- مخاطبان روشنفکران ديني بسيار محدود است. البته بخشي از اين محدوديت ناشي از شرايط سياسي ايران، سانسور و مشکل رسانه است. رسانه¬هاي سنتي از يک سو از دست روشنفکران ديني بيرون است و رسانه¬هاي مدرن دولتي هم آنان را حذف کرده‌اند و جز برخي مکان¬هاي خاص، آن هم با محدوديت‌هاي بسيار، و نيز برخي نشريات که آن هم به يمن مميزي و سانسور عمر زياد، مستمر و قابل اطميناني ندارد، امکان ديگري در اختيار نيست. اما علاوه بر اين، مسألة مخاطبان را بايد در درون جريان روشنفکري ديني و نوع و جهت اهتمام آن، و نيز فرم و محتواي پيام آن نيز جستجو کرد.
باز هم در اين زمينه شريعتي مثال‌زدني است. او با توجه به مخاطب¬هاي آشنا و ناآشنا، کودکان، جوانان، سنتي¬ها، تودة مردم، روحانيون، روشنفکران، زنان و ... را جلب کرده است تا جايي که خود با نوشتن کتاب¬هايي مثل "يک جلوش تا بي‌نهايت صفرها" اولين قدم¬ها را در اين راه برداشت. البته مخاطب‌شناسي، دسته‌بندي آنها و اتخاذ راه و روش و ابزار و رسانه¬هاي مختلف و زبان خاص هر دسته خود نيازمند نهادسازي و برنامه¬ريزي و سازمان‌يافتگي پروژه¬اي است.
روشنفکر ديني امروز فقط با دانشجويان و بخشي از طبقه متوسط مدرن شهري سخن مي¬گويد. به¬خصوص چراغ¬هاي رابطة آن با توده مردم خاموش است. اين ضعف با دوري از مباحث درون‌ديني و انتخاب زباني آکادميک و غيرقابل فهم براي توده مردم رابطه دارد. توفيق روشنفکري ديني پيش از انقلاب و دکتر شريعتي در زمينه هژمونيک کردن گفتمان خود و تبديل آن به يک جریان اجتماعي هيچ گاه ديگر تکرار نشد، علي‌رغم اين که امکانات فيزيکي، اجتماعي و حتي سياسي روشنفکري ديني متأخر بسي افزون¬تر از آن بود. عوامل مثبت و منفي يا سلبي و ايجابي گوناگون را در هر دو دوره مي¬توان دخيل دانست اما فرم و محتواي پيام نيز جايگاه مهمي را در اين ميان داشته و دارد. در همين جا لازم مي¬دانم بگويم يکي ديگر از کاستي¬ها و ضعف¬هاي جريان روشنفکري ديني به عنوان جرياني که بايد سر در تئوري و پا در پراتيک داشته باشد (که در غير اين صورت مي¬شود فيلسوف، متکلم قديمی يا جديد، دانشمند آکادميک و ...) عدم اهتمام به پايگاه و جهت¬گيري طبقاتي است.
هيچ نهضت فکري– اجتماعي بدون سمت‌گيري طبقاتي فعليت اجتماعي نمي¬يابد. مرتبط و مکمل همين امر عدم اهتمام به مباحث نظري در قلمرو عدالت اجتماعي است. متأسفانه روشنفکري ديني کنوني فاقد تئوري مشخص عدالت است و در اين زمينه بسيار کم سخن مي¬گويد.
10- عدم پرداختن به مدل‌سازي اعم از مدل حکومتي (و نظريه دولت)، مدل اقتصادي و ... و پي ريزي مباني تئوريک لازم براي اين که بتوان بر پاية آن، نظريه¬ها و مدل¬هاي گوناگون در عرصة حيات مدني و عمومي را متناسب با پروژة روشنفکري ديني و پاسخ به پرسش "چگونه مي¬توان در عالم مدرن دين‌ورزي فردي و اجتماعي کرد" استخراج نمود.
شايد برخي از روشنفکران ديني اساساً دين را پروژه¬اي فردي بدانند و نيازي به چنين اقدامي نبينند، اما حتي در اين حالت نيز بايد تکليف خود را با عرصه¬هاي مختلف حيات جمعي، استبداد، استثمار، سرمايه¬داري، وابستگي و بالاخره نسبت ميان عقل و آزادي و عرفان و برابري، حقوق بشر و ...، و نيز نسبت هر يک را با نظريه ديني خود، روشن کنند. روشنفکري، و از جمله روشنفکري ديني، در کنار سياست رهايي، به قول گيدنز، بايد داراي سياست زندگي نيز باشد و "سياست زندگي" بدون داشتن طرح¬هايي براي سبک زندگي، حوزة خصوصي و عمومي، برابري و عدالت، شهروند و دولت و ... امکان ندارد.
روشنفکري ديني تا زماني که به لحاظ تئوريک، حوزة علايق خود را تنوع نبخشد و به نقد واقعيت، در کنار نقد انديشه نپردازد و مسائل مبرم و گسترده¬اي را که علاوه بر نخبگان و روشنفکران، مسائل مرگ و زندگي روزمرة ميليون¬ها ايراني است، در دستور کار خود قرار ندهد، و تا زماني که به طور جدي و عملي، عرصة عمومي و نهادهاي اجتماعي (اعم از فرهنگي، اقتصادي، هنري و ...) را به عنوان قلمرو پراتيک خود برنگزيند، در حصار محدود و تنگ دانشگاهي و شبه‌دانشگاهي محصور و محبوس خواهد ماند. روشنفکر، البته نه دانشمند است و نه سياستمدار و دولتمرد، اما تا انديشة او به گفتمان و گفتمان او به سياست و عمل تبديل نشود منشأ تحول و تغيير نخواهد شد. روشنفکران و از جمله روشنفکران ديني مي توانند سياست همسو با نظريه و سياستمدار رهرو در راه خويش را به طور غيرمستقيم پرورش دهند. تجربة مالزي و به ويژه تجربة ترکيه و روشنفکران مسلمان حزب عدالت و توسعه در آن کشور يک نمونه قابل توجه است. به خصوص در جامعه¬اي مثل ايران که بند ناف همه چيز به نفت وصل است و بند ناف نفت و درآمدهاي نفتي در دست دولت است، حضور تئوريک و پراتيک جريان روشنفکري ديني در همه سطوح و ابعاد جامعة مدني شرط بقا و حيات است.
علاوه بر اين که متأسفانه امروز روشنفکري ديني حتي گام¬هاي اوليه¬اي را که دکتر شريعتي در جهت گسترش روشنفکري ديني در عرصه هنر برداشت ادامه نداده است. هرچند که به طور پراکنده و بدون برنامه، و تا حدودي هم¬چنان متاثر از کار شريعتي، سوسويي از تاثير روشنفکري ديني را در عرصه هنر (سينما، تئاتر، موسيقي و ...) مي¬توان ديد اما زبان و ابزارهاي نوشتاري و گفتاري، توان ارتباطي محدود داشته و روز به روز بر اين محدوديت نيز افزوده مي¬شود. جاي زبان و ابزار نمايشي، تصويري، موسيقایي و به طور کلي هنر در جريان روشنفکر ديني –و نه نهادهاي دولتي– به شدت خالي است.
در پايان اجازه دهيد بر اين نکته که برخاسته از ماهيت دو جهاني روشنفکري ديني است (جهان ديني/جهان مدرن، جهان روشنفکري/جهان مردمي، جهان ايراني/جهان جهانی و ...) تاکيد کنم، که روشنفکر ديني نبايد "روشنفکر قرنطينه¬اي" باشد؛ زنداني در قرنطينة مرزي، که نه آنجايي است و نه اينجايي. روشنفکر ديني "روشنفکر مهاجر" است و سالک، هم آنجايي، هم اينجايي، در هجرت و سلوک دائم، آمد و شد همواره، تکاپوي پيوسته ميان ديروز و امروز، آسمان و زمين، دين و مدرنيته، نخبگان و مردم و بالاخره تئوري و پراتيک.