متن کامل مقالات ارائه شده به تدریج در حال آپلود شدن است



محمد منصور هاشمي

پديدار‌شناسانه كه به تاريخ تكوين گفتمان كلامي اديان بنگريم، ‌مي‌توانيم سير تكون تاريخ امر قدسي را مشاهده كنيم. آنچه نخست بنا به اقتضائات گونه‌گون در دسترس و روزمره مي‌نموده است، در فرايندي پيچيده به صورت امري متعالي درك مي‌شود و آنچه پديده‌اي در دنيا تصور مي‌شده با درك تمثيليِ ژرف‌تر نمودار دنيوي امري آسماني و صورتي مثالي تلقي مي‌شود.
يكي از فعاليت‌هاي گروهي از روشنفكران ديني از ديرباز تا امروز معكوس كردن آگاهانه يا ناآگاهانة‌ اين فرايند بوده‌است. آنها با نگاهي تاريخي و نگرشي اجتماعي- سياسي شخصيت‌هاي آسماني را به زمين باز‌‌مي‌گردانند و وقايع تاريخ قدسي را به مثابة حوادث تاريخ دنيوي مطرح مي‌كنند و مفاهيم متعالي نمادين و اخلاقي را به مفاهيم كاربردي عقل ابزاري بدل مي‌كنند (در اين فرايند است كه مثلاً ماجراي هابيل و قابيل تفسير اجتماعي- طبقاتي پيدا مي‌كند يا امام حسين (ع) به اپوزيسيون انقلابي‌اي تقليل مي‌يابد كه براي درك عرفي زندگيش نه نيازي هست به «علم امام» آنگونه كه متكلمان شيعه از آن بحث كرده‌اند و نه مثلاً به «عصمت»).
در بادي نظر چنين مي‌نمايد كه اين فرايند براي دو گروه بايد مطلوب باشد: هم براي آنها كه دغدغة وارد‌كردن دين در دنياي مردم را دارند و به فكر پررنگ‌تر كردن نقش دين در روزگار نو هستند و هم آنها كه دغدغة ورود به مدرنيته و سازگارشدن با دوره و دنياي جديد را دارند و در اين فرايند غلبة عقلانيت و تجدد را مي‌بينند.
اما شايد بتوان از جنبة ديگري هم به اين ماجرا نگريست و بدين ترتيب از امكان چون و چرا در مطلوب بودن اين فرايند سخن گفت.
بگذارید از تأمل در اين باره آغاز كنيم كه غرض از پرداختن به چنان امري و پديد‌آوردن چنين فرايندي چيست؟
ظاهراً از دو غرض حداقلي و حداكثري مي‌توان سخن گفت. غرض حداقلي عرضة تفسيري جديد از دين است كه در آن بتوان از حقوق و تكاليف نويني سخن گفت و غرض حداكثري اين‌كه با تغيير بنا و تجديد ساختمان الهيات، الهياتي متناسب با عقلانيت روزگار نو عرضه كرد.
در يك تقسيم‌بندي كلي مي‌توانيم بين مباحث ناظر به احكام اديان و الهيات آنها تفكيك قائل شويم. در اسلام فقه متكفل بحث اول است و كلام متضمن بحث دوم.
فقه علمي است ناظر به امور دنيوي كه خود به خود با تغيير شرايط و مقتضيات زمان ناگزير از بازسازي است و اين بازسازي به مرور زمان كم و بيش با تبعيت از قواعد و قوانين دروني اين علم انجام مي‌شود (و از قضا در مباني و مبادي الهياتي اين علم هم (مثلاً در شيعه با توجه به مسألة غيبت و امكان اجتهاد و غير اين‌ها) امكان تغيير و تحول در‌آن لحاظ شده است). بنابراين براي برآوردن آن غرض حداقلي و سازگار كردن احكام با شرايط روز، به نظر مي‌رسد بيان شرايط به صورت «معقول» و «مستدل» كافي است و نيازي به تغيير ساختمان مباني‌اي كه نقش مستقيمي در اين بحث ندارند نيست (به ويژه اينكه بايد ياد داشته باشيم عدم تغيير و تحول در احكام معمولاً بيش از آن‌كه حاصل بسته بودن راه از حيث فقهي و كلامي باشد، محصول خواست عرف هر جامعه است).
و اما دربارة كلام به دو نكتة اساسي بايد توجه داشت: نخست اين‌كه تكوين و تدوين مبادي كلامي هر دين و مذهب چنان با تاريخ آن دين و مذهب پيوند خورده است كه تغيير اساسي در آن جز به معناي تغيير آن دين و مذهب نخواهد بود. تغييرات جزئي همواره وجود خواهد داشت اما زير و زبر كردن يكپارچة اركان كلامي اديان و مذاهب صرفاً به معناي پديد آمدن اديان و مذاهب جديد است. دوم اينكه هيچ كلامي، «فلسفه» نيست. در اديان و نظام‌هاي الهياتي آنها همواره اموري هست ايماني و وراي عقل، و گرنه مي‌شد همة آدميان را با عرضة استدلال‌هاي عقلاني به پيروي از دين و مذهبي خاص قانع كرد. كلام وظيفة معقول عرضه كردن دين را دارد. اما فرق است بين معقول عرضه كردن يك امر و انسجام بخشيدن به اجزاء آن با يكسره مبتني بر استدلال عقلي كردنش. تلاش براي عرضة عقلاني دين و به حداقل رساندن قدسيت آن يا به لا‌ادري‌گري و رفع دينداري خواهد انجاميد يا به هر حال در جايي در برابر امري ايماني متوقف خواهد شد. واضح است كه روشنفكران ديني مورد بحث ما طبق تعريف بايد شق دوم را برگزينند. و واقعيت هم اين است كه همة آدميان نه فيلسوف‌اند و نه مايل‌اند (يا به عبارت بهتر مي‌توانند) فيلسوف باشند. به اين صورت نمي‌توان گفت در تلاشي كه براي دنيوي‌تر كردن اديان و مذاهب انجام مي‌شود، دين عقلاني‌تر عرضه مي‌شود. اتفاقاً با توجه به صيقل خوردن كلام اديان و مذاهب در طول تاريخ به دست گروه قابل توجهي از افراد صاحب قريحه و شم، مي‌توان گفت صورت‌هاي سنتي كلام دست كم از حيث «انسجام» قابل دفاع‌تر است تا صورت‌هاي حاصل از تلاش‌هاي جديد كه به تعارضات پيش‌بيني نشده بر مي‌خورد و به طرح سؤالات جديدي مي‌انجامد كه توان پاسخگويي به آنها را ندارد. بر اين اساس مي‌توان گفت كه آن غرض حداكثري پيشگفته نه «معقول» است (با توجه به نكتة دوم) و نه «ممكن» (با عنايت به نكتة اول).
اگر در پي سازگار كردن دين و عقلانيت جديديم بهتر است براي سازگار كردن بخش مربوط به احكام با عقل ابزاري جديد كه سياست مُدُن و تدبير منزل مي‌كند تلاش كنيم، نه باعقل فلسفي. چراكه در اين فرايند نه تها ظاهراً از پس سازگار كردن مطلق آن دو بر نمي‌آييم بلكه به دام تحويل الاهيات و دين به عقل ابزاري مي‌افتيم و بدين ترتيب از سازگار كردن احكام با عقل ابزاري هم باز مي‌مانيم. بازگشت به فرايندي كه گروه مذكور از روشنفكران ديني به آن مي‌پردازند مي‌تواند مسأله را روشن كند.
صورت سادة ماجرا اين است كه تلاش براي برآوردن آن غرض حداكثري، واكنش عموم دينداران را برمي‌انگيزد (كه اصل دين خود را در خطر مي‌بينند) و آنها را در لاك دفاعي‌اي فرو مي‌برد كه درآن حتي از تأمل دربارة نسبت احكام شرعي با مقتضيات زمان و عقل ابزاري حاكم بر مناسبات اجتماعي نيز سرباز مي‌زنند. اما اين همة ماجرا نيست و روية پيچيده‌تري هم در كار است. دنيوي كردن دين شمشيري است دولبه كه بيش از آن‌كه به نفع عقل يا دين عمل كند مي‌تواند به ضرر هر دو عمل نمايد. قدسي‌زدايي و نزديك كردن امور آسماني دين به دنيا، همانطور كه امر قدسي و ديني را دنيوي مي‌كند، به دنيا و مافيها نيز جلوة قدسي مي‌دهد و به اشخاص و مفاهيم غير قدسي و دنيوي اين امكان را مي‌دهد كه خود را به صورت اموري متعالي مطرح كنند. ديني كه ريشه‌هاي سنتي‌اش قطع شده، از مفاهيم و معاني تمثيلي و جمال‌شناسانه تهي شده و صبغة معنوي و پشتوانه‌اش در تاريخ قدسي را از دست داده، چيزي جز ايدئولوژي دنيوي كه خود را معنوي مي‌نماياند نيست. اين ايدئولوژي كه در واقع صورت نازل و نقدگريز عقل ابزاري شده است، خود را از سويي بهره‌مند از عقلانيت فلسفي و از سوي ديگر برخوردار از تقدس تصور مي‌كند و مي‌تواند به نقشة گنج آرمانشهري تبديل شود كه در اصل سرابي بيش نيست و بدين ترتيب نه به كار آخرت مي‌آيد و نه به كار دنيا.
سؤال اصلي صاحبان اين نگرش در روشنفكري ديني در بستر سياست طرح شده‌است و تا به امروز هم در بستر سياست باقي مانده‌است (بي جهت نيست كه مثلاً حجم تأملات اخلاقي جدي را در آثار اين گروه چنين كم مي‌بينيم و حجم توجهات و دغدغه‌هاي روزمرة سياسي را چنين زياد. همين ارزش دادن بيش از حد به سياست بود كه به عنوان نمونه باعث شده بود مرحوم شريعتي همة روحانيان را زائد بداند مگر روحانيان سياسي را). اما صاحبان اين نگرش- كه بر اساس آثارشان مي‌توان گفت نه از دنياي جديد و جهان‌بيني و فرهنگ و ادب و هنر آن شناخت عميقي داشته‌اند و نه تأملاتي قابل توجه دربارة مسائل اساسي سياست كرده‌اند- در طول تاريخ نه چندان دراز كوشش‌هايشان از دنياي جديد بازي خورده‌اند. آنها نه مدافع دين سنتي بوده‌اند و نه مروج عقلانيت و فرهنگ جديد، بلكه در كار اندازه كردن دين در قالب سياست‌زدگي بوده‌اند. با اين كار و با سست‌كردن بنیادهاي كلامي درك سنتي و ريشه‌دار از دين و كاستن فاصلة زمين و آسمان هم، قدسيت سياسی‌شده را با سياست قدسي‌شده پيوند مي‌زنند و محصولي پديد مي‌آوردند كه نه ضامن دين مردم (كه معمولاً‌ برايشان پشتوانة‌ اخلاق هم هست) مي‌تواند باشد و نه ضامن دنياي آنها، زيرا حاصل اين دور معكوس، عقلانيت نيست، ايدئولوژي است.