![]() |
||
|
|
سید فرشید سادات شریفی اشاره: غالباً وقتی از مقولات و مباحثی چون نسبت و رابطة «دین و مدرنیته» سخن به میان میآید، ذهن ما ناخود آگاه و بیدرنگ به سمت دستهای از افراد میرود که همه ی ما (با نوعی پذیرش عرفی و اغلب غیر دقیق مفاهیم) آنها را «اندیشمندان» و «روشنفکران» مینامیم: کسانی که با پدید آوردن آثار «علمی» گوناگون به ارائة فکر و نظر، و یا طرح دیدگاهها و تأملات خویش پرداختهاند و از این رهگذر سعی کردهاند که در ابعاد و گوشه - کنارهای مباحثی از این دست به مداقه و کنکاش بپردازند. • تا به حال چه کتابهای دیگری به قلم شما منتشر شده است (به چه زبانهایی و در کجا)؟ پس از آغاز تدریس در دانشگاه واشنگتن چندین مقالۀ تحقیقی دربارۀ ویژگیهای نمادین سفر در اشعار شیخ اجل و نیز یکپارچگی دیوان شمس وارتباط پیچیدۀ میان صور و صداها در این اثر حیرت انگیز زبان فارسی که اینک نگاه جهانیان را بسوی خو جلب کرده است منتشرکردم. درسال 1377 مجموعۀ تحقیقاتم برروی دیوان شمس با نام“Reading Mystical Lyric: The Case of Jalal aI-Din Rumi” (خوانش اشعار غنائی - عرفانی مولانا جلال الدین مولوی) به وسیلۀ نشر دانشگاهی کارولینای جنوبی منتشر شد. نیز در همین سالی که گذشت، کتاب جدیدم که عنوانش به انگلیسی چنین است: “Recite in the Name of the Red Rose”: Poetics of Sacred Making in Twentieth Century Iran” (بخوان به نام گل سرخ : بیان معنویت درشعر قرن بیستمی ایران) به وسیلۀ همین نشر دانشگاهی منتشر شد. به جز مجموعۀ شعر «تلاشی در آغاز» همۀ این آثار به زبان انگلیسیاند. • لطفا دربارة کتاب « بیان معنویت در شعر قرن بیستمی ایران» کمی بیشتر توضیح دهید (برای ما بگویید چه شد که به فکر نوشتن آن افتادید؟) نظریة محوری و حرف اصلی شما د راین کتاب چیست؟ با آن که بخش زیادی از تحقیقات خود را به آثار بزرگان پیشین ادب فارسی اختصاص دادهام، همیشه از شیفتگان ادب معاصر فارسی بودهام و شاعران قرن بیستم را از جمله ستارگان بسیار درخشان این آسمان پرستاره میدانم. به علاوه، خوانندۀ انگلیسی زبان، حتی کسی که با ادب جهانی آشنائی نسبی دارد، دربارۀ این شاعران بزرگ بسیار اندک شنیده و خوانده است. میشود گفت که این دو دلیل عام، ذهن مرا برای تدوین کتابی در این باره به زبان انگلیسی آماده و جویای فرصت مناسبی کرده بود. اما پیشامدهای ویژهای به تحقق هرچه سریعتر این آرزو انجامید. مهم تر از همه تعمق چندین ساله در دیوان شمس بود. در حین نوشتن این کتاب در گوشه و کنار دیوان کلمات و حالاتی می یافتم که -علی رغم چندین قرن فاصلۀ زمانی- نزدیک به ذهن و زبان گویندگان معاصر بود. انگار که میان این تجربیات عمیق شاعرانه پلی بود که از دل قرنها گذشته بود و در این دریای پرجوش کهنه و نو را بی معنا کرده و گذشته و حال را به هم پیوند داده بود. میدیدم که گویندگان امروز چگونه هنوز به این دریا متصلند، از آن بهره میگیرند و به گوهرهای آن می افزایند. در همین دوران از خانم نیکی کدی مورخ آمریکایی نظری خواندم بدین معنی که: ایران، یک جامعۀ کاملا دو شخصیتی است. عامۀ مردم آن همه به شدت به دین پایبندند و متفکران، همه سکولار هستند. این نظر عجولانه – و بی بهره از تحقیق و سند – مرا راهی نوشتن کتاب کرد، کتابی که نشان بدهد درواقع شاعران بزرگ ما در قرن بیستم از معنویت بهره گرفته و کلامشان را از آن پربار کردهاند. من در این کتاب سعی میکنم چند نکتۀ مهم را مطرح کنم، یکی آن است که به آن در انگلیسی میگویم:Sacred making ، یعنی نقش خلاقۀ انسان در معنی دادن و هویت دادن به معنویت. البته این به آن معنی نیست که خدا را انسان خلق کرده باشد، بلکه به این معنی است که تجسم شاعرانه یا فلسفی یا هنری خدا همیشه زائیدۀ ذهن و زبان هنری یک انسان خلاق است. همین «انسانی بودن» این تجسم است که باعث می شود انسانهای دیگر آن را درک کنند و از آن بهره بگیرند. وقتی که شیخ اجل میفرماید: «به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست» شخصاً به تجسم شاعرانۀ خدایی شکل میدهد که از میان همۀ ویژگیهای جهان با خصیصۀ «خرمی» آن پیوند خورده؛ در این «او»، دو دریا به هم پیوستهاند: خدای نزدیک و شادیآفرینی که جهان را خرم کرده و خدای بیمرز و بینشانی که در زبان هیچکس، حتی سعدی، نمیگنجد. • آیا به نظر شما این شاعران به معنی دقیق و حقیقی کلمه نمونه و مصداق یک «روشنفکر ایرانی»اند؟ • فکر نمی کنید نوع برخورد و دید حاکم بر بسیاری از تریبونهای رسمی و عرصههای فکری و فرهنگی در داخل ایران (که پس از پیروزی انقلاب نه شخصیت هنری و فرهنگی امثال فروغ و شاملو را به هیچ وجه مورد تأیید و در خور اعتنا میداند و نه آثار آنها را درخور توجه میشمرد) در ایجاد چنین دید (به ادعای شما) غلطی در میان محققین خارجی دربارة شاعران و روشنفکران ایرانی تأثیر داشته است؟ شکی نیست که اگر شاعران و هنرمندانمان را در خانۀ خودمان و خودشان نشناسیم و خدای نکرده ارج ننهیم، انتظار چنین شناخت و ارج نهادنی را از دیگران نمی توانیم داشته باشیم. شاید برخی از بیتوجهیها ناشی از این انتظار باشد که میبایست با تمام آنچه این بزرگان گفته اند توافق کامل داشته باشیم تا مورد پذیرش و اعتنایمان قرار بگیرند؛ حال آنکه هنرمندان بزرگ - با دیگران که هیچ - گاه با خود هم از در ستیز و پرخاش در میآیند و در وقت خلاقیت به قول فروغ «هجوم حسشان» از «صبوری روحشان» وسیعتر میشود. هنرمندان در این لحظات به نظر پردهدر و سنتشکن میرسند. مگر حافظ خودمان که از طرفی راضی است که «جفا ببرد» و «ملامت بکشد» و خوش باشد، گاه سر به طغیان بر نمی دارد که: «چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد / من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک»؟ اما این طغیان به جز رشد و زیبایی و طراوت به بار نمیآرد. بنابراین جواب اولم این است که بله، با شما موافقم. باید از این طغیانهای زاینده و از اختلافات ظاهریِ دیدها نهراسیم و شاعران بزرگ معاصرمان را در داخل ایران ارج بنهیم تا در بیرون هم بهتر شناخته شوند. و اما جواب دیگر این که متاسفانه جهان غرب – خصوصا آمریکا – کلاً سر در لاک خود دارد و دربارۀ دنیا خیلی کم میداند. اینجا فرصت تحلیلهای سیاسی و اجتماعی این کمدانشی نیست. باید امیدوار بود که با حضور پویای اقلیتها – از جمله نویسندگان و محققان ایرانی – در صحنۀ تحقیقاتی و فرهنگی آمریکا این وضعیت عوض شود. • به طور خلاصه بفرمایید که اشکال (شکلها)، نمودها (مصادیق) و ویژگیهای عمدة این فرایند Sacred Making در شعر سهراب سپهری چیست و از این لحاظ چه نکات ویژه و برجستهای در شعر او دیده میشود؟ در این کتاب سپهری فصل بلندی را به خود اختصاص داده، بنابراین باید در این جا مطلب را خیلی خلاصه کنم. قبل از هرچیز، به نظر من سپهری آسمان را به زمین میآورد، یعنی معبدی عظیم و گسترده برای تماشا و بهرهیابی از مظاهر معنویت دراین جهان به ما نشان میدهد که همان طبیعت ساده و آشنای خودمان است با خدایی که «دراین نزدیکی است، لای این شب بوها.» این طبیعت آن قدر خودمانی و نزدیک و دلنشین است که سبد را برمیداریم و دنبال سهراب میرویم میدان، میوه بخریم. وقتی ترسمان ریخت و خوب قاطی این طبیعت شدیم، تازه میبینیم که داستان به این سادگیها نیست ودر واقع، دراین طبیعت «سایۀ نارونی تا ابدیت جاریست» و «میوههای بینهایت» را نمیشود به این آسانی توی سبد جا داد. اما دیگر دیر شده. آن قدر نزدیک رفتهایم که دیدهایم در «روشنی کوه خدا پیداست.» این جان کلام است؛ اما ظرافتهای سپهری در خلق ساختارهای شاعرانه، داستان دیگری است که باید برای آن تمام آن فصل را بخوانید. یک نمونهاش تکرار طنینهاي قرانی در اشعاری مثل «سورۀ تماشا» ست. در این شعر آیهای ازقرآن نقل نشده، اما از همان اول که شعر با سوگند خوردن به تماشا شروع می شود، قران لحظهای از پیش نظر دور نیست. • در شعر شفیعی کدکنی چه طور؟ • بعد از شفیعی کدکنی میرسیم به فروغ فرخزاد. اشکال (شکلها)، نمودها و ویژگیهای عمدة فرآیند Sacred Making در شعر فروغ فرخزاد چیست و چه تفاوتی با سایرین دارد؟ باز هم باید تا حد ممکن حرف را کوتاه کنم. فروغ در مدت کوتاهی از تحولات عظیم شعری میگذرد و از یک دختر سادۀ به اصطلاح رمانتیک که میخواهد احساساتش را بیان کند میشود یک شاعر متفکر با هزار پیچ و خم ذهنی که به قول خودش دیگر با شعر همخانه نیست بلکه شعر در وجودش ریشه کرده. رسیده است به چیزی که خودش به آن میگوید یک جور لحظۀ تفکر. دنیا را دوباره کشف کرده و حالا میخواهد زبانی هم که درخور این دنیای جدید باشد کشف کند. فروغ مثل سپهری دنبال بنا کردن یک معبد در طبیعت نیست اما نمیتواند حضور معنویت را در این طبیعت نبیند، او به شکلی که شفیعی کدکنی آگاهانه در را به روی نمادهای دینی باز میکند در جستجوی طنین کتب آسمانی نیست اما به هر حال «آیههای زمینی»اش رنگ کتاب مقدس را میگیرد و امیدوار است که عشقش « گهوارۀ تولد عیسی دیگری باشد» چرا که ته دلش میداند که: «نام آن کبوتر غمگین، کز قلبها گریخته ایمان است.» اما فکر میکنم یکی از مهمترین خصیصههای معنویت در شعر فروغ این است که در این شعر، پرتو آسمانی معنویت نه فقط به مادری که همیشه در همۀ فرهنگها رنگی از تقدس داشته بلکه به جنسیت و زنانگی او نیز میتابد. در این فضا، طبیعت، زنانگی، و معنویت با هم نمیستیزند بلکه یکدیگر را توانایی و غنا میبخشند. همانطور که میدانید این شاعران بزرگ خصیصههای مشترک فراوان دارند. پیچیدگی ساختار شعری، آشنایی با جادوی طبیعت، و آگاهی از ابعاد گستردۀ اجتماعی و سیاسی مفاهیم و تصاویر شعری که تا به حال به آنها اشاره کردم همه درشعر شاملو به کمال حضور دارد. علاوه بر این که صلابت و زیبایی اشعار شاملو را دوست دارم، چند نکتۀ خاص مرا ملزم به اختصاص دادن فصلی از کتاب به او کرد. اول از همه دعوای مدامش با خدا. اگر فقط به ظاهر قضیه نگاه کنید، به نظر میرسد که شاملو مرتب با خدا دعوا دارد: یک جور غرغر دائم خیام وار! اگر راست میگویی چرا فلان و بهمان را انجام نمیدهی؟ اگر جهان در دست توست چرا آن قدر ظلم میشود؟ و از این قبیل. حتی میشود از خود پرسید که کسی که به معنویت اعتقادی ندارد، اصلا چرا آن قدر به خدا پیله کرده؟ از طرف دیگر، اگر کمی دقیقتر نگاه کنید، به هر طرف که روی بگردانید، پیامبر جدیدی وارد صحنه میشود. موسی «لوح» را روی سرش گرفته، ابراهیم در آتش رفته، عیسی یا دارد به صلیب کشیده میشود یا دارد از صلیب پایین میآید. یعنی در واقع داستان به این سادگیها هم نیست. شعر شاملو عرصهای است برای یک جستجوی دائمی و پایانناپذیر – گیرم که از نوع پرخاشگرش – به امید یافتن یک نیروی معنوی که بتواند با نوشداروی عدالت اجتماعی بر زخمهای انسان ظلمدیده مرهم نهد. به همین دلیل پیامبرش هم درس بیداری و آگاهی اجتماعی میدهد. به زبان دیگر، در شعر شاملو یکی از صحنههایی که در آن معنویت فعال میشود، یکی از مظاهر نیروی اهورایی شهامت رودررویی با اهریمن ظلم و جهل است. در این بخش من به یک نکتۀ دیگر هم اشاره میکنم و آن این که: مثل هر شاعر بزرگ دیگری، شاملو در تمام عمر به یک نحو نمیاندیشد و سخن نمیگوید. درآخرین مجموعههای شعرش مانند «درآستانه» و «حدیث بیقراری ماهان» برخورد شاملو با معنویت تحول پیدا کرده. حتی در «درآستانه» وقتی که شاملو از «توان جلیل بردن بار امانت» در انسان سخن میگوید، طنینی از قرآن به گوش میرسد. • یکی از مزایای کتاب شما پرداختن به شفیعی کدکنی است. زیرا معمولا پرداختن به شعر او یا شاعرانی چون او در کنار پنج شاعر اصلی شعر نیمایی (با همة ویژگیهای مثبت و منحصر به فردی که ممکن است شعرشان داشته باشد) امری است که به جز در بعضی کتابهای معدود و استثنایی دیده نمیشود یا کمتر دیده میشود و به خصوص در مورد شفیعی کدکنی نیز حرفهای ناگفته فراوان است و نوشتهها بسیار اندک. دلیل شما برای انتخاب شفیعی و پرداختن به شعر او در این کتاب چه بود؟ وقتی که انسان در خارج از ایران تحقیق میکند و مینویسد از نعمت دیدن الگوهای داخلی کمتر و دیرتر بهره میگیرد. به نوعی، این مسأله جای تاسف بسیار دارد. اما از جهتی دیگر، یک جور آزادی به همراه دارد. من به این نکته فکر نکردم که چه کسانی را باید یا نباید درکنار هم قرار داد. شفیعی کدکنی همیشه برای من شاعری بسیار توانا بوده و تاثیری ماندنی داشته، خصوصا درزمینۀ بیان شاعرانۀ معنویت در شعر امروز ایران. گمان ندارم که بتوان چنین کتابی نوشت و در آن از شفیعی کدکنی نامی نبرد. برای مثال، همین نکتۀ استفاده از طنین قرآنی یکی از زیباترین و فصیحترین نمونههایش را در کلام شفیعی کدکنی در «بخوان به نام گل سرخ» (شعر دیباچه) مییابید که من نام کتابم را از آن وام گرفتهام. نیما برای من یک آغازگر بسیار توانمند، شجاع، و بهرهور از نیروی خیالی حیرت انگیز است. اما احساس نمیکردم که حداقل بحثهای خاصی که من در نظر دارم برایش یک دلمشغولی عمده هستند. شاید این فکر درست نباشد، اما چون حس من این بود آن را دنبال کردم. آثار اخوان را هم بسیار دوست دارم و در واقع در فصل سه اشارههایی به اخوان و تعبیرهایی از چند شعر او دارم. اما متأسفانه مجال پرداختن مفصلتر به اشعارش را در این کتاب پیدا نکردم. مدرنیته یک مسئلۀ مدرن نیست. به زبان دیگر، تمام جوامع بشری در تمام مراحل تاریخی خود «در حال گذار به سمت مدرنیته» بودهاند و هنوز هم هستند ( گیرم که اسمی که به آن دادهاند مدرنیته نباشد). به زبان دیگر «جامعۀ مدرن» حقیقی، هیچ وقت کار مدرن شدنش به کمال نمیرسد چرا که اگر برسد متوقف شده و دارد از کاروان عقب میماند. به گمانم این درسی است که خود من از بررسی دیوان شمس و پس از آن از تحقیق بر روی این کتاب گرفتم: در دیوان شمس غزلها قبل از آنکه به پایان برسند دوباره شروع میشوند – درست مثل چرخیدن درویشهای چرخان که بیش از هرچیز دیگر ادامۀ حرکت را نشان میدهد. درمیان بزرگان شعر قرن بیستم هم تجلیات شاعرانۀ معنویت همیشه «گهوارۀ تولد عیسی» جدیدی هستند. دین و مدرنیته هر دو معنای واقعیشان در زنده بودشان است و زنده بودن یعنی حرکت به سوی عرصههای جدید. |
|