متن کامل مقالات ارائه شده به تدریج در حال آپلود شدن است



سید فرشید سادات شریفی
fsadatsharif@yahoo.com

اشاره: غالباً وقتی از مقولات و مباحثی چون نسبت و رابطة «دین و مدرنیته» سخن به میان می‌آید، ذهن ما ناخود آگاه و بی‌درنگ به سمت دسته‌ای از افراد می‌رود که همه ی ما (با نوعی پذیرش عرفی و اغلب غیر دقیق مفاهیم) آنها را «اندیشمندان» و «روشنفکران» می‌نامیم: کسانی که با پدید آوردن آثار «علمی» گوناگون به ارائة فکر و نظر، و یا طرح دیدگاه‌ها و تأملات خویش پرداخته‌اند و از این رهگذر سعی کرده‌اند که در ابعاد و گوشه - کنارهای مباحثی از این دست به مداقه و کنکاش بپردازند.
اما نکتة قابل توجه در تمام مواردی این چنینی آن است که کمتر کسی «هنرمندان» و - به ویژه- «شاعران» را - حتی با تسامح و توسع- «روشنفکر» یا «اندیشمند» (در همان معنای عرفی مورد اشاره) قلمداد می کند و آثار «ذوقی» و «هنری» آنان را نیز به عنوان مرجعی برای تحلیل و واکاوی دیدگاه‌های «اندیشمندانه» و «روشنفکرانه» مورد توجه قرار می‌دهد.
از سوی دیگر در ذهن بسیاری از افراد (باز هم اغلب به شکل ناخودآگاه) این تصور وجود دارد که شاعران پیشرو در ادبیات معاصر ایران (به ویژه چهره‌های مطرحِ پیش از انقلاب) نظیر نیما یوشیج، احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، دکتر شفیعی کدکنی و ... نگاهی برخواسته از ذهنیتی سکولار و غیردینی یا حتی ضددینی دارند یا لااقل در شعرهاشان میانة چندانی با دین و معنویت ندارند.
هر دوی این تصورات و پیش فرض‌های ذهنی ما، مسائل مهم و درخورتأملی هستند که پروفسور ، با دیدی نقادانه و پرسشگرانه به آن ها نگریسته و آنها را مورد بازخوانی قرارداده است. حاصل تأملات فاطمه کشاورز (استاد زبان و ادبیات فارسی و ادبیات تطبیقی دانشگاه واشنگتن) در این باب اخیراً در تازه‌ترین کتاب وی با عنوان بخوان به نام گل سرخ: بیان معنویت درشعر قرن بیستمی ایران به چاپ رسیده است. آنچه می خوانید گفتگوی ما با وی دربارة همین کتاب است.
------------------------------------------
• لطفا به شکل مختصر خودتان را معرفی کنید و دربارة تحصیلات و سوابق خود توضیح دهید.
-- من درشهر شیراز به دبستان و دبیرستان رفته و نخستین آموخته‌های ادبی و عرفانی خود را مرهون دانش و ذوق پدرم مرحوم سید غلامعلی کشاورز هستم. درسال 1355 لیسانسم را درزبان و ادببات فارسی ازدانشگاه شیراز دریافت کردم و یک سال بعد مجموعۀ اشعارم با نام «تلاشی در آغاز» از طرف همین دانشگاه منتشر شد. پس از گذراندن دورۀ فوق لیسانس در کتابداری در سال 1358 برای ادامۀ تحصیل در مدرسۀ مطالعات شرقی و آفریقایی به لندن سفرکردم. درپایان این دوره در سال 1364 پایان‌نامۀ دکتری خود را که شامل تحقیقی بر روی بیش از ششصد نسخۀ خطی فارسی درکتابخانۀ «ولکام» لندن بود در این دانشگاه به پایان بردم. این پایان نامه جایزۀ «دان و ویلسون» را به عنوان تز برگزیدۀ سال به خود اختصاص داد و در لندن به چاپ رسید. درسال 1365 در لندن با دکتر احمد کارا مصطفی - مورخ تاریخ تمدن و عرفان اسلامی- ازدواج کردم و یک سال بعد به آمریکا مهاجرت کرديم و هر دو به تدریس در دانشگاه واشنگتن در ایالت میسوری مشغول شدیم. من در این دانشگاه به تدریس دروس مختلف در زمینۀ ادبیات غنائی- عرفانی فارسی، ادبیات تطبیقی، و فرهنگ ایرانی/اسلامی اشتغال داشته و مراحل ارتقاء را تا درجۀ استاد تمام طی کرده‌ام. همچنین درکنار تدریس، سمت‌های مختلف اداری از قبیل ریاست انجمن اساتید زن و ریاست مرکز مطالعات اسلامی این دانشگاه را به عهده داشته‌ام. درواقع من اولین زنی بودم که در این دانشگاه به ریاست این مرکز مطالعاتی منصوب شدم. در سه سال اخیر نیز ریاست بخش «زبان‌ها و ادبیات آسیا» را در این دانشگاه به عهده گرفته و قسمت‌های فارسی، عربی، و فرهنگ اسلامی این بخش را توسعه داده‌ام.

• تا به حال چه کتاب‌های دیگری به قلم شما منتشر شده است (به چه زبان‌هایی و در کجا)؟

پس از آغاز تدریس در دانشگاه واشنگتن چندین مقالۀ تحقیقی دربارۀ ویژگی‌های نمادین سفر در اشعار شیخ اجل و نیز یکپارچگی دیوان شمس وارتباط پیچیدۀ میان صور و صداها در این اثر حیرت انگیز زبان فارسی که اینک نگاه جهانیان را بسوی خو جلب کرده است منتشرکردم. درسال 1377 مجموعۀ تحقیقاتم برروی دیوان شمس با نام“Reading Mystical Lyric: The Case of Jalal aI-Din Rumi” (خوانش اشعار غنائی - عرفانی مولانا جلال الدین مولوی) به وسیلۀ نشر دانشگاهی کارولینای جنوبی منتشر شد. نیز در همین سالی که گذشت، کتاب جدیدم که عنوانش به انگلیسی چنین است: “Recite in the Name of the Red Rose”: Poetics of Sacred Making in Twentieth Century Iran” (بخوان به نام گل سرخ : بیان معنویت درشعر قرن بیستمی ایران) به وسیلۀ همین نشر دانشگاهی منتشر شد. به جز مجموعۀ شعر «تلاشی در آغاز» همۀ این آثار به زبان انگلیسی‌اند.

• لطفا دربارة کتاب « بیان معنویت در شعر قرن بیستمی ایران» کمی بیشتر توضیح دهید (برای ما بگویید چه شد که به فکر نوشتن آن افتادید؟) نظریة محوری و حرف اصلی شما د راین کتاب چیست؟

با آن که بخش زیادی از تحقیقات خود را به آثار بزرگان پیشین ادب فارسی اختصاص داده‌ام، همیشه از شیفتگان ادب معاصر فارسی بوده‌ام و شاعران قرن بیستم را از جمله ستارگان بسیار درخشان این آسمان پرستاره می‌دانم. به علاوه، خوانندۀ انگلیسی زبان، حتی کسی که با ادب جهانی آشنائی نسبی دارد، دربارۀ این شاعران بزرگ بسیار اندک شنیده و خوانده است. می‌شود گفت که این دو دلیل عام، ذهن مرا برای تدوین کتابی در این باره به زبان انگلیسی آماده و جویای فرصت مناسبی کرده بود. اما پیشامدهای ویژه‌ای به تحقق هرچه سریعتر این آرزو انجامید. مهم تر از همه تعمق چندین ساله در دیوان شمس بود. در حین نوشتن این کتاب در گوشه و کنار دیوان کلمات و حالاتی می یافتم که -علی رغم چندین قرن فاصلۀ زمانی- نزدیک به ذهن و زبان گویندگان معاصر بود. انگار که میان این تجربیات عمیق شاعرانه پلی بود که از دل قرن‌ها گذشته بود و در این دریای پرجوش کهنه و نو را بی معنا کرده و گذشته و حال را به هم پیوند داده بود. می‌دیدم که گویندگان امروز چگونه هنوز به این دریا متصلند، از آن بهره می‌گیرند و به گوهرهای آن می افزایند. در همین دوران از خانم نیکی کدی مورخ آمریکایی نظری خواندم بدین معنی که: ایران، یک جامعۀ کاملا دو شخصیتی است. عامۀ مردم آن همه به شدت به دین پایبندند و متفکران، همه سکولار هستند. این نظر عجولانه – و بی بهره از تحقیق و سند – مرا راهی نوشتن کتاب کرد، کتابی که نشان بدهد درواقع شاعران بزرگ ما در قرن بیستم از معنویت بهره گرفته و کلامشان را از آن پربار کرده‌اند.

• چرا این عنوان را برای کارتان برگزیدید؟ (لطفا کمی بیشتر دربارة دلیل انتخاب واژة Sacred و فرق آن با سایر کلمات مشابهش و نیز درباره ی مفهوم Sacred Making توضیح دهید):

من در این کتاب سعی می‌کنم چند نکتۀ مهم را مطرح کنم، یکی آن است که به آن در انگلیسی می‌گویم:Sacred making ، یعنی نقش خلاقۀ انسان در معنی دادن و هویت دادن به معنویت. البته این به آن معنی نیست که خدا را انسان خلق کرده باشد، بلکه به این معنی است که تجسم شاعرانه یا فلسفی یا هنری خدا همیشه زائیدۀ ذهن و زبان هنری یک انسان خلاق است. همین «انسانی بودن» این تجسم است که باعث می شود انسان‌های دیگر آن را درک کنند و از آن بهره بگیرند. وقتی که شیخ اجل می‌فرماید: «به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست» شخصاً به تجسم شاعرانۀ خدایی شکل می‌دهد که از میان همۀ ویژگی‌های جهان با خصیصۀ «خرمی» آن پیوند خورده؛ در این «او»، دو دریا به هم پیوسته‌اند: خدای نزدیک و شادی‌آفرینی که جهان را خرم کرده و خدای بی‌مرز و بی‌نشانی که در زبان هیچکس، حتی سعدی، نمی‌گنجد.
نکتۀ دیگری که در این کتاب بر آن تأکید می‌کنم این است که این تجسم معنویت یا خدا در هر دوره از تاریخ و فرهنگ یک ملت ساختار و رنگ و بو و سبک و سیاق بیانی جدیدی که خاص آن دوره است را می جوید و نتیجتاً می‌آفریند. بنابراین اگر خانم نیکی کدی، یا هر محقق دیگری، در ادوار جدید دنبال همان الگوهای بیانی قدیمی درتجسم معنویت بگردد به این نتیجه خواهد رسید که در دورۀ جدید دربین متفکرین ایرانی – یا هرجای دیگر – معنویت ناپدید شده (مگر این که نصیحت سپهری را بشنود و بکار ببندد که: چشمها را باید شست، جور دیگرباید دید!)
و بالاخره، من در این کتاب سعی می کنم نشان بدهم که فضای شعری، یکی از زنده‌ترین، پویاترین و زاینده‌ترین سرچشمه‌ها برای خلق نمادهای جدید هنری از نیروی معنویت و نقش آن در حیات آدمی است. چرا که شعر، هم توان، هم ابزار، و هم جرأت شستن چشم‌ها و جور دیگر دیدن را دارد. حتی بیش از آن، می‌شود گفت که «جور دیگر دیدن» یا دگراندیشی جانمایۀ اصلی شعر است. شعری که چیزها را به شکلی تازه نبیند حرفی برای گفتن ندارد.
وقتی این نکته‌ها را کنار هم بگذاریم به این نتیجۀ ساده می‌رسیم که به جای آن که خیلی از شاعران بزرگ قرن بیستم ایران را – به دلیل این که مستقیماً حدیث یا آیات قرآنی نقل نکرده اند – در جرگۀ محرومان از معنویت قرار بدهیم، در واقع بایستی به کلام این بزرگان به دقت بنگریم تا ببینیم که مفهوم خدا و معنویت در قرن بیستم در ایران چه شکل‌های شاعرانۀ نوی یافته و با چه تجربیات انسانی جدیدی پیوند خورده است.

• آیا به نظر شما این شاعران به معنی دقیق و حقیقی کلمه نمونه و مصداق یک «روشنفکر ایرانی»اند؟
به نظر من شاعران- مثل خیلی از هنرمندهای دیگر - هرکدام از زاویۀ خاص خود به جهان می نگرند. همین نازک‌بینی‌ها و تفاوتهاست که دیده‌هایشان را «ویژگی» می‌بخشد. واقعیت‌ها عوض نمی‌شوند اما این‌ها هر کدام از منظری خاص به تماشای این واقعیت‌ها می‌نشینند. این خصیصه باعث می‌شود که نشود «شاعران» را حتی با هم دریک دسته و گروهِ دقیقاً همانند جا داد. از سوی دیگر، به نظر من، مفهوم یک «روشنفکر واقعی ایرانی» به همان اندازه گریزنده و دور از دسترس است. اگر منظور از روشنفکر ایرانی کسی باشد که می کوشد تا دربارۀ حیات انسانی در فرهنگش بیاموزد، به روشنی بیندیشد، ظرافت‌ها را دریابد، و آن‌ها را با صداقت به زبان آورد، جواب من این است که بله شاعرانی که من در این کتاب آثارشان را مورد تفحص و گفتگو قرار می‌دهم یعنی: فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، شفیعی کدکنی، و احمد شاملو نمونه‌های خوبی از یک روشنفکر ایرانی هستند.

• فکر نمی کنید نوع برخورد و دید حاکم بر بسیاری از تریبون‌‌های رسمی و عرصه‌های فکری و فرهنگی در داخل ایران (که پس از پیروزی انقلاب نه شخصیت هنری و فرهنگی امثال فروغ و شاملو را به هیچ وجه مورد تأیید و در خور اعتنا می‌داند و نه آثار آن‌ها را درخور توجه می‌شمرد) در ایجاد چنین دید (به ادعای شما) غلطی در میان محققین خارجی دربارة شاعران و روشنفکران ایرانی تأثیر داشته است؟

شکی نیست که اگر شاعران و هنرمندانمان را در خانۀ خودمان و خودشان نشناسیم و خدای نکرده ارج ننهیم، انتظار چنین شناخت و ارج نهادنی را از دیگران نمی توانیم داشته باشیم. شاید برخی از بی‌توجهی‌ها ناشی از این انتظار باشد که می‌بایست با تمام آنچه این بزرگان گفته اند توافق کامل داشته باشیم تا مورد پذیرش و اعتنایمان قرار بگیرند؛ حال آنکه هنرمندان بزرگ - با دیگران که هیچ - گاه با خود هم از در ستیز و پرخاش در می‌آیند و در وقت خلاقیت به قول فروغ «هجوم حسشان» از «صبوری روحشان» وسیع‌تر می‌شود. هنرمندان در این لحظات به نظر پرده‌در و سنت‌شکن می‌رسند. مگر حافظ خودمان که از طرفی راضی است که «جفا ببرد» و «ملامت بکشد» و خوش باشد، گاه سر به طغیان بر نمی دارد که: «چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد / من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک»؟ اما این طغیان به جز رشد و زیبایی و طراوت به بار نمی‌آرد. بنابراین جواب اولم این است که بله، با شما موافقم. باید از این طغیان‌های زاینده و از اختلافات ظاهریِ دیدها نهراسیم و شاعران بزرگ معاصرمان را در داخل ایران ارج بنهیم تا در بیرون هم بهتر شناخته شوند. و اما جواب دیگر این که متاسفانه جهان غرب – خصوصا آمریکا – کلاً سر در لاک خود دارد و دربارۀ دنیا خیلی کم می‌داند. اینجا فرصت تحلیل‌های سیاسی و اجتماعی این کم‌دانشی نیست. باید امیدوار بود که با حضور پویای اقلیت‌ها – از جمله نویسندگان و محققان ایرانی – در صحنۀ تحقیقاتی و فرهنگی آمریکا این وضعیت عوض شود.

• به طور خلاصه بفرمایید که اشکال (شکل‌ها)، نمودها (مصادیق) و ویژگی‌های عمدة این فرایند Sacred Making در شعر سهراب سپهری چیست و از این لحاظ چه نکات ویژه و برجسته‌ای در شعر او دیده می‌شود؟

در این کتاب سپهری فصل بلندی را به خود اختصاص داده، بنابراین باید در این جا مطلب را خیلی خلاصه کنم. قبل از هرچیز، به نظر من سپهری آسمان را به زمین می‌آورد، یعنی معبدی عظیم و گسترده برای تماشا و بهره‌یابی از مظاهر معنویت دراین جهان به ما نشان می‌دهد که همان طبیعت ساده و آشنای خودمان است با خدایی که «دراین نزدیکی است، لای این شب بوها.» این طبیعت آن قدر خودمانی و نزدیک و دلنشین است که سبد را برمی‌داریم و دنبال سهراب می‌رویم میدان، میوه بخریم. وقتی ترسمان ریخت و خوب قاطی این طبیعت شدیم، تازه می‌بینیم که داستان به این سادگی‌ها نیست ودر واقع، دراین طبیعت «سایۀ نارونی تا ابدیت جاریست» و «میوه‌های بی‌نهایت» را نمی‌شود به این آسانی توی سبد جا داد. اما دیگر دیر شده. آن قدر نزدیک رفته‌ایم که دیده‌ایم در «روشنی کوه خدا پیداست.» این جان کلام است؛ اما ظرافت‌های سپهری در خلق ساختارهای شاعرانه، داستان دیگری است که باید برای آن تمام آن فصل را بخوانید. یک نمونه‌اش تکرار طنین‌هاي قرانی در اشعاری مثل «سورۀ تماشا» ست. در این شعر آیه‌ای ازقرآن نقل نشده، اما از همان اول که شعر با سوگند خوردن به تماشا شروع می شود، قران لحظه‌ای از پیش نظر دور نیست.

• در شعر شفیعی کدکنی چه طور؟
تجسم شاعرانۀ معنویت در کلام شفیعی کدکنی به طرزی آشکار رنگ اسلام دارد و این در حالتی است که هنوز انقلاب اسلامی اتفاق نیفتاده و خیلی‌ها خیال می‌کنند اگر اسم اسلام را بیاورند در روشنفکری و تجددشان تردید خواهد شد. چه آنجا که سفر آسمانی پیامبر اسلام را با سیر عرفانی بایزید می‌آمیزد تا به معراج شاعرانۀ خودش برود و چه آنجا که حلاج را به نشابور می برد تا «مستی و راستی» را در نماز عشق آن بزرگ با زمزمه‌های شبانۀ «رندان سینه چاک نشابور» پیوند بزند، به شکلی آشکار و سر بلند از لحظه‌های زیبایی که رنگ خاص دین دارند، بهرۀ شاعرانه می‌گیرد. در عین حال، هنر بزرگ‌تر شفیعی کدکنی در این است که معنای گسترده‌تر اجتماعی این لحظات را هم درمی‌یابد و در پیش نظر خواننده نگاه می‌دارد. حلاجی که کدکنی بر دار تصویر می‌کند بیش از آن‌که بزرگی خودش به چشم برسد، «همسانی و هم‌سکوتی» ما را با «شحنه‌های مامور، مامور‌های معذور» در معرض دید قرار می‌دهد.

• بعد از شفیعی کدکنی می‌رسیم به فروغ فرخزاد. اشکال (شکل‌ها)، نمودها و ویژگی‌های عمدة فرآیند Sacred Making در شعر فروغ فرخزاد چیست و چه تفاوتی با سایرین دارد؟

باز هم باید تا حد ممکن حرف را کوتاه کنم. فروغ در مدت کوتاهی از تحولات عظیم شعری می‌گذرد و از یک دختر سادۀ به اصطلاح رمانتیک که می‌خواهد احساساتش را بیان کند می‌شود یک شاعر متفکر با هزار پیچ و خم ذهنی که به قول خودش دیگر با شعر همخانه نیست بلکه شعر در وجودش ریشه کرده. رسیده است به چیزی که خودش به آن می‌گوید یک جور لحظۀ تفکر. دنیا را دوباره کشف کرده و حالا می‌خواهد زبانی هم که درخور این دنیای جدید باشد کشف کند. فروغ مثل سپهری دنبال بنا کردن یک معبد در طبیعت نیست اما نمی‌تواند حضور معنویت را در این طبیعت نبیند، او به شکلی که شفیعی کدکنی آگاهانه در را به روی نمادهای دینی باز می‌کند در جستجوی طنین کتب آسمانی نیست اما به هر حال «آیه‌های زمینی»اش رنگ کتاب مقدس را می‌گیرد و امیدوار است که عشقش « گهوارۀ تولد عیسی دیگری باشد» چرا که ته دلش می‌داند که: «نام آن کبوتر غمگین، کز قلب‌ها گریخته ایمان است.» اما فکر می‌کنم یکی از مهمترین خصیصه‌های معنویت در شعر فروغ این است که در این شعر، پرتو آسمانی معنویت نه فقط به مادری که همیشه در همۀ فرهنگ‌ها رنگی از تقدس داشته بلکه به جنسیت و زنانگی او نیز می‌تابد. در این فضا، طبیعت، زنانگی، و معنویت با هم نمی‌ستیزند بلکه یکدیگر را توانایی و غنا می‌بخشند.

• و در نهایت برای ما بگویید احمد شاملو در مسیر فرایند Sacred Making چه نکات ویژه و برجسته‌ای را در شعرش باز می‌تاباند؟

همانطور که می‌دانید این شاعران بزرگ خصیصه‌های مشترک فراوان دارند. پیچیدگی ساختار شعری، آشنایی با جادوی طبیعت، و آگاهی از ابعاد گستردۀ اجتماعی و سیاسی مفاهیم و تصاویر شعری که تا به حال به آنها اشاره کردم همه درشعر شاملو به کمال حضور دارد. علاوه بر این که صلابت و زیبایی اشعار شاملو را دوست دارم، چند نکتۀ خاص مرا ملزم به اختصاص دادن فصلی از کتاب به او کرد. اول از همه دعوای مدامش با خدا. اگر فقط به ظاهر قضیه نگاه کنید، به نظر می‌رسد که شاملو مرتب با خدا دعوا دارد: یک جور غرغر دائم خیام وار! اگر راست میگویی چرا فلان و بهمان را انجام نمی‌دهی؟ اگر جهان در دست توست چرا آن قدر ظلم می‌شود؟ و از این قبیل. حتی می‌شود از خود پرسید که کسی که به معنویت اعتقادی ندارد، اصلا چرا آن قدر به خدا پیله کرده؟ از طرف دیگر، اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنید، به هر طرف که روی بگردانید، پیامبر جدیدی وارد صحنه می‌شود. موسی «لوح» را روی سرش گرفته، ابراهیم در آتش رفته، عیسی یا دارد به صلیب کشیده می‌شود یا دارد از صلیب پایین می‌آید. یعنی در واقع داستان به این سادگی‌ها هم نیست. شعر شاملو عرصه‌ای است برای یک جستجوی دائمی و پایان‌ناپذیر – گیرم که از نوع پرخاشگرش – به امید یافتن یک نیروی معنوی که بتواند با نوشداروی عدالت اجتماعی بر زخم‌های انسان ظلم‌دیده مرهم نهد. به همین دلیل پیامبرش هم درس بیداری و آگاهی اجتماعی می‌دهد. به زبان دیگر، در شعر شاملو یکی از صحنه‌هایی که در آن معنویت فعال می‌شود، یکی از مظاهر نیروی اهورایی شهامت رودررویی با اهریمن ظلم و جهل است. در این بخش من به یک نکتۀ دیگر هم اشاره می‌کنم و آن این که: مثل هر شاعر بزرگ دیگری، شاملو در تمام عمر به یک نحو نمی‌اندیشد و سخن نمی‌گوید. درآخرین مجموعه‌های شعرش مانند «درآستانه» و «حدیث بیقراری ماهان» برخورد شاملو با معنویت تحول پیدا کرده. حتی در «درآستانه» وقتی که شاملو از «توان جلیل بردن بار امانت» در انسان سخن می‌گوید، طنینی از قرآن به گوش می‌رسد.

• یکی از مزایای کتاب شما پرداختن به شفیعی کدکنی است. زیرا معمولا پرداختن به شعر او یا شاعرانی چون او در کنار پنج شاعر اصلی شعر نیمایی (با همة ویژگی‌های مثبت و منحصر به فردی که ممکن است شعرشان داشته باشد) امری است که به جز در بعضی کتاب‌های معدود و استثنایی دیده نمی‌شود یا کمتر دیده می‌شود و به خصوص در مورد شفیعی کدکنی نیز حرف‌های ناگفته فراوان است و نوشته‌ها بسیار اندک. دلیل شما برای انتخاب شفیعی و پرداختن به شعر او در این کتاب چه بود؟

وقتی که انسان در خارج از ایران تحقیق می‌کند و می‌نویسد از نعمت دیدن الگوهای داخلی کمتر و دیرتر بهره می‌گیرد. به نوعی، این مسأله جای تاسف بسیار دارد. اما از جهتی دیگر، یک جور آزادی به همراه دارد. من به این نکته فکر نکردم که چه کسانی را باید یا نباید درکنار هم قرار داد. شفیعی کدکنی همیشه برای من شاعری بسیار توانا بوده و تاثیری ماندنی داشته، خصوصا درزمینۀ بیان شاعرانۀ معنویت در شعر امروز ایران. گمان ندارم که بتوان چنین کتابی نوشت و در آن از شفیعی کدکنی نامی نبرد. برای مثال، همین نکتۀ استفاده از طنین قرآنی یکی از زیباترین و فصیح‌ترین نمونه‌هایش را در کلام شفیعی کدکنی در «بخوان به نام گل سرخ» (شعر دیباچه) می‌یابید که من نام کتابم را از آن وام گرفته‌ام.

• چرا از میان پنج شاعر اصلی شعر نیمایی به سراغ نیما و اخوان نرفته‌اید (علی‌رغم این که بسیاری از مردم و منتقدان شعر آن دو به ویژه شعر اخوان را از لحاظ ادبی هم‌رده و همسنگ شعر شاملو و برتر از شعر سپهری می‌دانند)؟ آیا به دلایل شخصی و بر اساس ذوق و علاقه و سلیقه به این کار دست زدید یا دلیل خاصی داشت؟ به بیان دیگر آیا شعر این دو از لحاظ وجود Sacred Making با شعر چهار شاعر دیگری که شما در این کتاب بررسی کردید تفاوت‌هایی داشت که به آن‌ها نپرداختید؟

نیما برای من یک آغازگر بسیار توانمند، شجاع، و بهره‌ور از نیروی خیالی حیرت انگیز است. اما احساس نمی‌کردم که حداقل بحث‌های خاصی که من در نظر دارم برایش یک دلمشغولی عمده هستند. شاید این فکر درست نباشد، اما چون حس من این بود آن را دنبال کردم. آثار اخوان را هم بسیار دوست دارم و در واقع در فصل سه اشاره‌هایی به اخوان و تعبیرهایی از چند شعر او دارم. اما متأسفانه مجال پرداختن مفصل‌تر به اشعارش را در این کتاب پیدا نکردم.
گمان می‌کنم که دربارۀ اخوان خصوصاً در بارۀ نقش محوری و نمادین زرتشت و اوستا در اشعارش حتماً می‌شود بررسی مشابهی انجام داد. چنین تحلیلی بی شک می‌تواند به عمق مطلب اضافه کند و بر تصویری که من ارائه کرده‌ام بعد جدیدی بیفزاید. در باب شاعران دوره‌های قبل نیز من خودم فصل دوم کتاب را به گذری در اشعار این بزرگان اختصاص داده‌ام. نه تنها سعدی و خیام که حتی سعدی و حافظ در این باب برخوردهایی متفاوت دارند. هدف اصلی من در این فصل نشان دادن این نکته است که بیان شاعرانۀ معنویت همیشه درحال تحول و تغییر بوده وشاعران کهن ما نیز- با آنکه ممکن است گمان کنیم افکار دینیشان با هم فرق زیادی نداشته – در عمل هر کدام مُهر اندیشۀ خودشان را بر هویتی که از خدای خود و تجربۀ معنوی خود ارائه داده‌اند، زده‌اند.

• و اما یک سوال بسیار مهم: می دانیم که همواره در جامعة ایران، شعر به عنوان یکی از محصولات فرهنگی عمده و مهم شناخته شده و می شود و از سوی دیگر، شاعران مورد بررسی شما در این کتاب در جامعه‌ای زیسته و آثارشان را خلق کرده‌اند که به عنوان یک جامعة « در حال گذار» به سمت مدرنیته (و نهادینه‌شدن آن در جامعه) شناخته می‌شود و هنوز راه درازی تا رسیدن به یک «جامعة مدرن» مانده است. با این تفاسیر، از رهگذر بررسی‌های انجام شده در این کتاب یا کارهای مشابهی که می‌توان بعداً در این زمینه انجام داد ( از زاویة برش و دیدی که به روایت شعر معاصر دربارة فرهنگ ایران معاصر پیش روی ما قرار می‌گیرد) چه نتیجه‌ای دربارة نسبت دین و مدرنیته و پیوند آنها با یکدیگر در ایران معاصر به دست می‌آید؟ (به روایت شعر معاصر، نسبت این دو در ایران امروز چیست و چگونه است؟)

مدرنیته یک مسئلۀ مدرن نیست. به زبان دیگر، تمام جوامع بشری در تمام مراحل تاریخی خود «در حال گذار به سمت مدرنیته» بوده‌اند و هنوز هم هستند ( گیرم که اسمی که به آن داده‌اند مدرنیته نباشد). به زبان دیگر «جامعۀ مدرن» حقیقی، هیچ وقت کار مدرن شدنش به کمال نمی‌رسد چرا که اگر برسد متوقف شده و دارد از کاروان عقب می‌ماند. به گمانم این درسی است که خود من از بررسی دیوان شمس و پس از آن از تحقیق بر روی این کتاب گرفتم: در دیوان شمس غزل‌ها قبل از آنکه به پایان برسند دوباره شروع می‌شوند – درست مثل چرخیدن درویش‌های چرخان که بیش از هرچیز دیگر ادامۀ حرکت را نشان می‌دهد. درمیان بزرگان شعر قرن بیستم هم تجلیات شاعرانۀ معنویت همیشه «گهوارۀ تولد عیسی» جدیدی هستند. دین و مدرنیته هر دو معنای واقعیشان در زنده بودشان است و زنده بودن یعنی حرکت به سوی عرصه‌های جدید.