عليرضا شجاعيزند
«روشنفكري ديني» به رغم نقض و ترديدهاي بسيار و قال و مقالهاي فراوان در اطراف آن، يك «واقعيتِ» محرز و غير قابل انكار است و بيش از آن، يك «ضرورتِ» ديني و شايد روشنفكرانه. با اين وصف، تحقق و تبلور حقيقي آن در اشخاص، منوط به احراز حداقل شرايطي است كه از بطن همان عناوين، يعني «روشنفكري» و «ديني» برميخيزد. موضوع اين مقال، وارسي و انكشاف همين شرايط است با اندك تأمل نظري و مرور تاريخي بر سرگذشت به هم آمدن آنها.
برخلاف تشكيكهاي شايع، هيچ وجه پارادكسيكالي در اين اصطلاح كه به خطا آن را مركب از دو پارة نابههمجنس شمردهاند، وجود ندارد. «روشنفكري» نه جزء مكمل و نه پارة افزوده، كه عنصر تخصيصي و توضيح دهندة «ديني» است و چه بسا بالعكس. اين دو به هم راجعند و در هم تنيده؛ نه اجزايي ماهيتاً جدا و از سر مصلحت به هم چسبيده. اين را از واكاوي حقيقت مفهومي آنها ميتوان بدست آورد. تلقيِ ساختگي و تعبير پارادكسيكال از اين اصطلاح، به عقبة روشنفكري و وجهه و سابقة دينداري در غرب مسيحي برميگردد كه در آستانة ورود به دوران جديد، دچار چالشي سخت ميان جريان «روشنگري» و ارباب «كليسا» گرديد؛ چندان كه حركت «اصلاح ديني» نيز نتوانست ميانهشان را به هم آورد. به همين روست كه روشنفكري در غرب، همواره فاصلة معنادار خود را با دين و جريانات ديني از هر سنخ، حفظ كرده است و هيچ مصداقي از آنچه در ديگر مناطق عالَم، خصوصاً در بلاد اسلامي مشاهده شده، در آن سامان به ظهور نرسيده است. اين گونه داوري و صدور حكمِ كلي، بيملاحظة شرايط و پيشينه و مقتضيات متفاوت، نه روشنفكرانه است و نه عالمانه؛ نه به اولي خدمت ميكند و نه از دومي دفاع. مدعي بايد از خود بپرسد اين خيل منورالفكرانِ به انحاي مختلف ديني، چرا عمدتاً در جهان اسلام رخ نمودهاند و چرا با تمام التزامشان به روشنفكري و دينداري، آن تعارض و تضاد را نفهميدهاند و ادبياتي گرانسنگ در دفاع از آن پديد آوردهاند؟ بعد از اين نشان خواهيم داد اعوجاجات و التقاطهاي پديد آمده در بخشهايي از اين ادبيات، ناشي از خلط ميان روشنفكري و مدرنيّت بوده است، نه برخاسته از تعارض ذاتي ميان روشنفكري و دينداري. همان خلطي كه مدعيان نيز بدان دچارند و حاضر نيستند جز با پيشفرضِ تجدد، به ارصاد اين مقولات و بررسي نسبت ميان آنها بپردازند.
آنچنان كه آمد، روشنفكريِ ديني در جامعة ما چيزي فراتر از يك «واقعيت» است و حتي بيش از يك «ضرورتِِ» راهبردي و اقتضاي زمانه و «سابقهدارتر» از تحولات و تأثيرات دنياي مدرن. روشنانديشي ديني براي كسي كه با جهتگيريهاي آموزهاي اسلام آشنا باشد، مولودي طبيعي است و رويدادي دروني و مورد انتظار؛ چرا كه ظرفيت و ضروت آن همواره در آموزهها و بسترهاي ديني وجود داشته است؛ ولو در فراشد تاريخي و به دلايل بسيار، كمتر درك شده و به تحقق رسيده است. اين را با ارائة تعريفي از دين و نشانههايي از تاريخ و مروري بر مواصفات روشنفكري ميتوان احراز و اثبات كرد.
دين را هم بر حسب اين كه «چيست؟» ميتوان تعريف كرد؛ هم بر حسب اين كه «چه ميكند؟» و هم با اين ملاحظه كه «به دنبال چيست؟». شاملترين تعبير بر پاية اخير شايد «فراروي» باشد. يعني اديان بطور كلي آمدهاند يا ساخته شدهاند تا انسان را در فرارفتن از آنچه هست يا بدان دچار است، ياري رسانند. چرا كه هرگونه رخوت و راحت و ركود، خلاف شأن انساني است و رفتن و گذشتن و ديگرشدن از خصال جداييناپذير آن. كارِ دين اولاً تحريك دائمي اين كششهاي دروني است و دادن انگيزه و نيروي لازم و ثانياً نشان دادن سمت و سوي تحول و صيرورت به انسان.
اختلاف ميان اديان و حتي شبهدينها، نه در اصل اين دو كار، بلكه در عنوان و عدد مقولات و عرصههايي است كه بايد از آنها گذشت و آنهايي است كه بايد رسيد. در فراگيرترين و زندهترين اديان، با اندك تفاوتِ در تأكيد ميتوان فرارفتنِ از «ماديت»، از «منيت» و از «موقعيت» را به عنوان عناصر جوهريِ دين شناسايي كرد. اين را از آموزهها و رويههاي ديني اديان كوچك و بزرگ، جديد و تاريخي و ابتدايي، الهي و غيرالهي و حتي ايدئولوژيها و شبهدينها ميتوان دريافت؛ هر چند در برخي با صراحت و تفصيل همراه شده است و در برخي ديگر با اشارات.
ظهور نو به نوي اديان و انشعابات فرقهاي از آن نيز ريشه در همين گوهر حَيَوي دارد كه در مقاطعي دچار زوال يا وقفه ميشده است. به همين روست كه ظهور اديان جديد و انشعابات فرقهاي، نقاط عطف و جهشهاي تاريخي جوامع گرديدهاند و بنيانگذاران و آورندگان آيينهاي نو، عاصيان نظم كهن و پيشگامان تحول. درست ميگويد ماكس وبر كه پيامبران و بنيانگذاران هيچ آييني از ميان كَهََنة رسمي حاكم برنخاستهاند. آنها از روشنفكران و نوانديشان عصر خويش بودهاند و بيجهت نيست كه نضجگيري اديان بزرگ در تاريخ بشر را به انقلابات دنياي كهن تشبيه كردهاند. تحريك عزمها و انگيزهها، تقويت نيرو و آزاد كردن انرژي و ايجاد تحولات و تغييرات شگرف در حيات فردي و اجتماعي انسانها در گذشتة دور و نزديك جوامع، محصول همان گوهري است كه انسان را به انصراف از موقعيتهاي نازل و عبور از ساختهاي راكد و تعقيب آرمانهاي بلند در دوردست فرا ميخواند.
اين تعريف و تلقي از دين كه شواهد تعليمي و تاريخي فراواني بر آن صحه ميگذارند، به همراه آنچه از روشنفكري در معناي ذاتي و نه تاريخي آن بدست ميآيد، مقدمات و ملزومات لازم براي وارسي نسبتهاي محتمل ميان دينداري و روشنفكري را فراهم ميآورند. تلقي و تعريف ما از دين و روشنفكري مبتني بر ماهيات منتظَر آنها است، نه مأخوذ از واقعيات مستقر. چرا كه بهدنبال بررسيِ «امكاني» اين تركيب و «انتظاراتِ» از آن هستيم.
روشنفكري، مفهوم و پديدهاي است متأخر و اگر «وجودِ» آن در گذشتههاي دور را نتوان نفي كرد، «مفهوم» و اذعان به آن را ميتوان. از روشنفكري تعاريف متفاوتي ارائه شده است كه از صوريترين شاخصه تا محتواييترين مشخصات را در بر ميگيرد: كسي كه از راه قلم و كتابت امرار معاش ميكند تا كسي كه در فكر و ايده، اهل ابداع و تحول است. روشنفكر را برخي با «خصوصيات فردي»اش تعريف كردهاند و بر ويژگيهاي سني و جنسي و تحصيلي و شغلي و ظاهري و خُلقي و بيانياش انگشت گذاردهاند. اين تعاريف عمدتاً مأخوذ از واقع است و با ارجاع به مصاديق شاخص صورت ميپذيرد. دستة ديگر، بر «موقعيت اجتماعيِ» آنها كه منتج از خاستگاه، منزلت و ارتباطات اجتماعي خاصي است، متمركز شدهاند. «نقش و كاركردهاي اجتماعي» نيز مورد توجه و تصريح دستة ديگري از تعاريف روشنفكري بوده است. بنابر تعاريف اخير، روشنفكر كسي است كه تبيينگر و نظريهپرداز است؛ مروج و مبلِّغ يك مرام اجتماعي است؛ نقاد است يا مرد عمل.
با تأمل در همين دستهبندي از تعاريف روشنفكري و مرور اجزاي آن، ميتوان برخي از شاخصهاي مبنايي، عام و پايدارتر آن را شناسايي و در ارائة تعريفي معتبر و مورد اجماع بكار گرفت. خصوصيات فردي، مثل سن و تحصيل و شغل اگر چه از مستلزمات تأثيرگذار در روشنفكرشدن است، اما مقوِّم و تمايزبخش آن نيستند. يعني ميتوان افرادي را با همان مشخصات سني و تحصيلي و شغلي اما غير روشنفكر سراغ كرد. اثر موقعيت اجتماعي بر شخصيت و نگرش و گرايشات فرد را نيز نميتوان ناديده گرفت؛ اما فرض آن به عنوان معرِّف روشنفكري، خود متضمن نفي روشنفكري است؛ چرا كه او را تا حد عوامالناس و انسانهاي موقعيتي پائين ميآورد. شايد معرِّفترين شاخصهاي روشنفكري را بايد در «مشخصات فكري» او در درجة اول و در «نقش و كاركردهاي اجتماعي»اش در درجة ثاني جُست. بر اين اساس، روشنفكر كسي است كه به لحاظ فكري و شخصيتي، فردي است مستقل و آزادانديش و در نتيجه اهل ايده و انديشة ابداعي. اهل تحليل و تبيين است؛ اما نه همچون فلاسفه و دانشمندان كه در آن متوقف بماند. مروج و مبلِّغ است، اما نه همچون ايدئولوژيست كه در اطارهاي آن محصور و متوقف گردد. مرد عمل است، اما نه چون كادرهاي حزبي كه با نيل به قدرت، تنازل و تقاعد پذيرد. مصلح دائمي است، اما فراتر از مهندسان اجتماعي كه به سامان امور اكتفاء نمايد؛ انقلابي است، اما بسيار متينتر و هدفمندتر از يك آنارشيست. ناقد هميشگيِ اوضاع و عقايد و قدرت است، اما نه براي نفس نقادي و به قصد تخريب؛ بلكه براي اصلاح و تصحيح و تعديل. در معرفي سلبي او نيز ميتوان گفت: تقليد نميكند و تن به رخوت و راحت نميدهد و در خود نميماند و از تمنياتِ نازل و سوداهاي زائل فراگذشته است و از ترديد و تزلزل نيز.
اين تلقي از دين و روشنفكري است كه آنها را متلائم و سازگار ميسازد و دينداري را در معناي صائبش، عين روشنفكري. مگر به ديندار، جز اين توصيه شده است كه مسئول افكار و اَعمال خويش باشد؟ با موانع دروني و بيروني آزادانديشي بستيزد؛ در احوال عالَم و آدم نظر كند و از جهل و خرافه و ناداني بگريزد و از اِنكار حق ولو عليه خويش و اصرار بر باطل ولو به نفع خود بپرهيزد. تعدي نكند و در برابر تعديِ به ديگران ساكت ننشيند و از كنار آلام انسانها حتي ناهمكيشان، بيتفاوت نگذرد و مسئوليتهاي انساني و اجتماعياش را بشناسد و بر دوش بگيرد و در مقابل طغيان و برتريجويي بايستد و از تقليد و ترديد و تمكينِ به آنچه هست و آنچه در قياس با ظرفيتهاي بلند انساني، نازل است و او را تختهبند اينجا و اكنون ميسازد، بگريزد؟ و مگر روشنفكر، جز انساني است فرهيخته كه با كسب برخي از كمالات برجسته، از ديگران سبقت جسته و بدين هم اكتفاء ننموده و تلاش دارد تا آنانِ خو كرده به عادات و گرفتارِ ايام را از وضع خود آگاه كند و در آنها انگيزة خواستن و برخاستن و فرارفتن پديد آورد؟
دين از مخاطبان خويش، انتظار «روشنانديشي» دارد؛ چرا كه آن را «مقدمه و پيشفرضِ روآوري» ميشمارد و «نتيجه و نشانة دينداري» و با كمك و همراهي آن است كه تعميق و تحكيم پيدا ميكند. نياز دين به روشنگري بسي فراتر از ظهور عالمانِ مصلح و رهبرانِ روشنفكر است؛ بلكه براي تكثير ديندارانِ روشنانديش و بسط دينداريِ روشنفكرانه است. بنابر اين، نه روشنفكري، بلكه ناروشنفكري است كه دين را تضعيف و متدينين را نگران ميسازد. نه معدود روشنفكران ديني كه معدود بودن روشنفكران ديني است كه آسيبرسان و آزاردهنده است.
سخن تا بدينجا در بنيانها و آرمانهاي دينداري و روشنفكري بود. اما وضع آنها در عالَم واقع، ماجراي ديگري است كه به تأملاتي از سنخ ديگر نياز دارد. در اين عالَم هم دين و شبهدينهاي ناروشن و هم دينداريِ غير روشنفكرانه؛ هم روشنفكرِ لادين و هم روشنفكرِ دينيِ ناپايبند به روشنفكري و ناملتزم به دين بسيار است كه با هيچيك از فرضهاي پيشگفته انطباق و سنخيتي ندارند. اما چون تأكيد اين مقال بر آنها نيست و تنها بر «روشنفكريِ ديني» است، از ورود به بحث دينداري و روشنفكري به نحو مستقل در ميگذريم و تنها بر همان متمركز ميشويم.
«روشنفكريِ ديني» اگر با دقت در آن نظر شود با «دينداريِ روشنفكرانه» كه بحثهاي پيشين بدان ختم شد، تفاوتهايي دارد؛ مفهوماً و از حيث تاريخي. اين روشنفكري از نخستين تماسهاي مسلمانان با غرب در قرون اخير منشأ گرفته است كه در مصر و عثماني و هند و ايران به وقوع پيوست. حاصل تماسها، ظهور راويان و ناقليني بود كه سرشار از تأثيرات فكري- روحيِ خاصي از آن سامان بودند و در معرفي و ترغيب ديگران بدان، با هميّتتر از نمايندگان رسميِ آنان عمل ميكردند. وجود فاصلة تاريخي و شكاف فرهنگي- تمدني بسيار ميان شرق و غرب نيز موجب آن بود كه تُرهات ايشان از هر نوع، با اعجاب و تحسين مخاطبان مواجه گردد؛ چندان كه راوي، خود خالق آن عجايب به نظر ميرسيد و پيشرو در خلق و ابداع. منورالفكر به همين سادگي و با سادهنگري، عنوان پُرطمطراق كساني شد كه حرفها و ايدههاي جديدي داشتند، اما نه از پيشِ خود و نه حتي به تأسي از روشنفكران پيشرو غربي، بلكه با تقليد و كپيبرداري ناقص از تجربة موفق غرب. به همين روست كه روشنفكري را در همة انواعش و در تمامي بلادِ تابع، يك مستورة غربي ميشناسند كه با چند و چون عناصر مأخوذه از مدرنيته و آورده با خود، ارزيابي ميشود.
پارادكسِ مطرح در روشنفكري ديني، مربوط به همين سنخ و همين نحو از روشنفكري است كه از يكسو مجذوب غرب و متعهد به بسط تجربة مدرنِ آن است و در سوي ديگر، خود را به حفظ سنت و ديانت در جامعة خويش ملزم ميبيند و به اصول مدرنيت، پشت ميكند. رفع پارادكس، نه آنچنان كه توصيه ميكنند، در گزيدنِ يكي و رها كردنِ ديگري است؛ بلكه بالعكس در بازگشت به روشنفكري و بازگشت به ديانت به نحو اصيل است؛ بي آن كه استلزامي به وارد كردن مدرنيته به عنوان طرف سوم، در اين رابطه باشد. سرسپردگي و تعهد پيشيني به مدرنيته، هم مغاير روشنفكري است و هم مخلِّ دينداري؛ چرا كه اگر در آغاز واجد روح روشنگري و عناصر و تعليماتي از آن دست بود، سالهاست بهدليل سوداي غلبه و نيل بدان، دچار تصلب معرفتي و تعصب مرامي شده است. از همانگاه كه با «ماترياليسم» و «ليبراليسم» به هم آميخت و از كنار مصائبِ «استعمار» و «سرمايهداري» بياعتنا گذشت، جوهر مترقي و روشنفكرانة خود را از دست داد و به يك جريان غير روشنفكر و البته غيرديني بدل گرديد.
جرياني كه در آغاز مدعاي رهانيدن انسان از قالبهاي از پيش مقرّر و سرنوشتهاي مقدّر را داشت، اينك خود به چارچوب فراگير و متصلبي بدل شده است كه هيچ راهي به رهايي از آن در برابر انسان، از عامي و شرقي و فقير تا نخبه و غربي و غني وجود ندارد. آن كه به انسان جرأت ايستادن بر روي پاي خويش و قبول مسئوليتهاي بيشتري را ميداد، اينك با بالا بردنِ هزينة متفاوتبودن و به مدد صنعتِ تبليغ، امكان هرگونه ناهمراهي يا گزينشگريِ آگاهانه و برابر از انسانها را سلب نموده است. آن نويدها به باز بودنِ تاريخ، خاتمة حتميت و جباريت و خشونت و از راه رسيدن دنيايي پُرتنوع و فضاهاي باز و متكثر، با آموزة پايان تاريخ و گريزناپذيري فرايندهاي عرفيكننده در قالب پيشگویيهاي علمي و فراپارادايم شمردن مدرنيته و غربيسازيِ جهان در لفاف نظريات جهانيشدن و انواع فشارهاي نرم و سخت و آشكار و نهان در تابعسازي ملل و همسانسازي فرهنگها و ...، به كلي رنگ باخته است. عجيب آن كه اين همه از چشم تيزبين و احساس لطيف و روح پرسشگر روشنفكر جهان سومي، خصوصاً از نوع دينيِ آن دور مانده است. عجيبتر كه تيغ نقاد و ذهن جوال و روح عاصي او در تعقيب خصوم خيالي و بعضاً متروكِ عصر روشنگري متوقف مانده است؛ اما نسبت به آنچه «مسئلة اصليِ» روزگار اوست و انسان و آيندة جهاني را سخت متأثر ساخته و متعين ميكند، خاموش و بيتحرك است. خاموشي و بياعتنايي و كمتحركي روشنفكر ديني نسبت به اين مسائل، با هر اولويت و مصلحتي كه ابراز نمايد، غيرقابل درك و توجيه است و با مسئوليتشناسي بشري و نظرگاه عميق و جهاني او، در تغاير.
نديدن يا ناديده انگاشتن اين مسائل از دو سبب بيرون نيست: يا درگيريهاي نازل و بهشدت شخصيشدة روشنفكر در محيط اجتماعي خويش است كه او را از اهتمامات كلان بازداشته؛ يا باقي ماندن بر عهد سلف با مدرنيته است كه او را از پرداختن به مسائلي كه از آن برخاسته، منصرف ميسازد. از نظريهپردازِ مدرن چندان غريب نيست كه به توجيه و سر و سامان دادن به مسائل مدرنيته بپردازد و با تئوريپردازيهاي تكميلي از تنقيض و تخريب آن بناي معظم بپرهيزد؛ چون از همان پارادايم اشراب شده و ميشود و با ترديد در بنيانهاي آن، خود را بيزمينه و پشتوانه ميسازد. هرچند با مبنايِ «ابطالي»، همين هم نامقبول و ناوارد است. نامقبولتر اما، روشنفكري است كه خود را در حصار توجيهگري و پردهپوشيهاي نظري، آنهم از كهنهترين انواع آن محبوس ميسازد و همچون يك مدافعهگر كلامي، بر روي ناقدان آن شمشير ميكشد. درحالي كه از او شالودهشكني و فراروي از مرزهاي عصري انتظار ميرفت. همچنان كه از «روشنفكر دينيِ» اين عصر و اين جامعه نيز انتظار ميرود كه بجاي هر عهدي، به عهد خويش با «روشنفكري» و با «دينداري» به معناي حقيقي و نه مُحقَّق آن باز گردد.
(در حالي كه روشنفكران جهاني از رسيدن بشر به خط پايان به وجد آمده بودند، وجود بنبست، رسماً و صراحتاً اعلام گرديد.)